ترجمة معنايي‌از منظر ميلدرد لارسون

 

 

 

 

، سال دوم، شماره اول، بهار و تابستان 1389، صفحه 119 ـ 136

Pazhuhesh, Vol.2. No.1, Spring & Summer 2010

ترجمة معنايي‌ از منظر ميلدرد لارسون

سيد لطف‌الله جلالي*

چكيده

ترجمه عبارت است از انتقال معني و مقصود، از زبان مبدأ به زبان مقصد. در هر زباني دو ركن اساسي وجود دارد: يكي «صورت» و ديگري «معني». «صورت زباني» همان ساختار دستوري و قالبي است كه معني در آن ابراز مي‌شود. «ترجمة معنايي» ترجمه‌اي است كه در صدد است «معني» را از زبان مبدأ به زبان مقصد منتقل سازد و تمام تلاش مترجم را براي جلوگيري از انتقال «صورت زبان مبدأ» به زبان مقصد به كار مي‌گيرد. براي رسيدن به ترجمة معنايي، فرايندهايي بايد طي شود كه مهم‌ترين آنها «فرايند كشف معني» است كه براي دست‌يابي به آن، مترجم بايد علاوه بر دانش زباني، به اطلاعات ديگري نيز مجهز باشد. توجه به انواع معني، انواع ترجمه، مراحل اساسي در ترجمه، و... مترجم را در رسيدن به ترجمة معنايي مدد مي‌رساند. اين مقاله، به اختصار مي‌كوشد اين نظريه را كه در روش‌شناسي ترجمه، روشي نو، بسيار پركاربرد و اثرگذار است، به اهل فن ترجمه به ارمغان آورد.

كليد واژه‌ها:ترجمه، ترجمة معنايي، صورت، معني كشف معني، تحليل متن، انواع ترجمه.

درآمد

امروزه ترجمه به يكي از فعاليت‌هاي مهم علمي در محافل پژوهشي ـ آموزشي مبدل شده است. دانشجويان، محققان، استادان و گروه‌هاي بسياري كم و بيش دستي در ترجمه دارند. هرچند ترجمه به سبك علمي در جهان اسلام، پيشينه‌اي ديرينه دارد، هيچگاه شمول و گستردگي آن در حد امروز نبوده و ميزان آثار ترجمه‌اي به كثرت اين دوران مشاهده نشده است. در اين فضا تنوع موضوعات، گستردگي و گوناگوني سلايق و علايق، تعدد زبان‌هاي مبدأ در ترجمه و... موضوعات ديگري هستند كه به فضاي كاري ترجمه اهميت بيشتري ارزاني داشته و در عين حال، اين فضا را با دشواري‌ها و معضلات افزون‌تري مواجه ساخته‌اند. افزون بر ضرورت تسلط كامل بر هر دو زبان مبدأ و مقصد در ترجمه و آشنايي عميق با محتواي مطالبي كه از زبان مبدأ به زبان مقصد انتقال داده مي‌شوند، به مهارت‌ها و صلاحيت‌هاي بسيار ديگري نياز است تا بتوان ترجمه‌اي مقبول ارائه داد. براي اينكه اين مهارت‌ها و صلاحيت‌ها در اختيار مترجمان قرار داده شود، در مراكز آموزشي گوناگون، دوره‌هايي براي هواخواهان ترجمه برگزار مي‌شود و كتاب‌ها و نظريه‌ها و دستورالعمل‌هاي متفاوت و متنوعي نيز در دسترس قرار مي‌گيرد. از اين ميان، به نظر مي‌رسد نظرية «ترجمة معنايي» كه ميلدرد ال. لارسون1 در كتاب Meaning-based Translation ارائه كرده است، نظريه‌اي راه‌گشا و كاربردي و مفيد باشد. در اين مقاله مي‌كوشيم اين نظريه و راه‌كارهاي آن را تبيين كنيم.

ترجمه، صورت و معنا

هنگامي كه جمله‌اي چون «احمد در سال 1389 در رشتة مترجمي زبان از دانشگاه فارغ التحصيل شد» را در نظر مي‌گيريم، علاوه بر واژگان، سبك و سياق و موقعيت جمله، دو امر مهم كه در واقع اركان اين جمله را شكل مي‌دهند، وجود دارد كه از آنها به «صورت»2 و «معني»3 تعبير مي‌كنيم. صورت اين جمله، همان ساختار ظاهري آن است كه در زبان فارسي جلوه‌گر شده و «معني» مقصودي است كه گوينده يا نگارنده، به مدد آن صورت و ساختار ظاهري، آن را به مخاطب خود منتقل مي‌كند. حال اگر بخواهيم جمله‌اي را از زباني كه آن را زبان مبدأ4 مي‌ناميم، به زبان مقصد5 ترجمه كنيم، بايد توجه داشته باشيم كه تنها يكي از اين دو ركن اساسي، يعني همان صورت تغيير مي‌يابد و معني بايد بدون كم و كاست،‌ به زبان مقصد منتقل شود. بنابراين، مي‌توان ترجمه را «انتقال معني از زبان مبدأ به زبان مقصد، از رهگذر تغيير صورت زبان نخست، به صورت زبان دوم» تعريف كرد. بر اين اساس «معني» در فرآيند ترجمه نبايد دچار دگرگوني شود و بايد ثابت و پايدار بماند و تنها «صورت زباني» تغيير يابد. از اين رو، در ترجمه، علاوه بر اينكه مترجم نيازمند تسلط كامل به زبان مبدأ به لحاظ ساختاري و واژگاني، و... است، لازم است تسلط كامل‌تري به زبان مقصد نيز داشته باشد. افزون براين، يك ترجمة خوب، علاوه بر تسلط مترجم به هردو زبان مبدأ و مقصد، نيازمند فرآيندي است كه آن را «كشف معني» مي‌ناميم. عنصر اساسي در فرآيند كشف معني، افزون بر تسلط بر واژگان، ساختار زباني، دانستن موقعيت ارتباطي و قراين فرهنگي، «تحليل محتوا» است كه در مواقعي چه بسا نيازمند دانش يا دانش‌هايي فراتر از دانش زباني است. به تعبير ديگر، در ترجمة يك متن، براي كشف معني نيازمند تحليل محتوا هستيم و تحليل محتوا ممكن است در موارد بسياري صرفاً از راه تسلط مترجم به زبان مبدأ و موقعيت ارتباطي و قراين و شواهد فرهنگي به دست آيد، اما در مواقعي به دانش خاصي نياز دارد و اين در صورتي است كه متن مورد نظر، از حوزة عمومي خارج و وارد يك حوزة تخصصي شود.

رابطة معني و صورت در يك زبان، رابطة ذهن و بدن، هسته و پوسته و گوهر و صدف است. مهم‌ترين وظيفة مترجم، تشخيص و متمايز ساختن صورت از معني، كنار نهادن صورت زبان مبدأ و اخذ معني و ريختن آن در صورت زبان مقصد است. در يك تصوير كلي، ترجمه را مي‌توان به شكل زير به تصوير كشيد:

بنابراين، تحليل محتوا ركني مهم در ترجمه است كه بدون آن نمي‌توان از صحت ترجمه مطمئن شد. اما در كنار تحليل محتوا، عوامل ديگري نيز هست كه هم بر تحليل صحيح محتوا و هم بركشف محتوا اثر مي‌نهند. اين عوامل را مي‌توان «خصايص زباني»6 نام نهاد كه در حقيقت، دانستن آنها بخشي از دانش زباني مترجم را تشكيل مي‌دهند و بدون دانستن آنها كشف معني كه محور نظرية ترجمة معنايي است، امكان ندارد. يكي از اين خصايص زباني، «مؤلفه‌هاي معنايي»7 است كه معمولاً جزو امور «واژگاني»8 يا «لغوي» طبقه‌بندي مي‌شود كه ممكن است يك واژه، در يك زبان، داراي چند مؤلفة معنايي باشد. يكي از شايع‌ترين مؤلفه‌هاي معنايي، دلالت يك واژه به «مفرد» يا«جمع» بودن است كه در هر زباني به شكل خاصي ديده مي‌شود. در برخي زبان‌ها، يك كلمه حاوي مؤلفه‌هاي معنايي فراواني است كه در صورت ترجمة آن به زباني ديگر، ناگزير بايد آن را به شكل جمله ترجمه كرد. براي مثال، در زبان ويتنامي يك واژه وجود دارد كه بايد در زبان فارسي يا انگليسي، آن را به چندين كلمه ترجمه كرد. اين كلمه، به اين معناست: «كسي به قصد رفتن به جايي، خانه را ترك مي‌كند و چيزي در خانه اتفاق مي‌افتد كه وي ناگزير است، به خانه بازگردد». چنان‌كه فرهنگ بزرگ انگليسي ـ فارسي حييم، واژه انگليسي Machiavillian را در قالب اين جمله طولاني معني كرده است: «مبني بر اين عقيدة سياسي كه براي برپاكردن يك حكومت مركزي نيرومند از هيچ گونه تشبّث ولو نامشروع و تقلّب‌آميز نبايد فروگذار كرد».

يكي ديگر از خصائص زباني اين است كه ممكن است «مؤلفة معنايي واحد» در صورت‌هاي مختلف و روساخت‌هاي9 متفاوت جلوه‌گر شود. براي نمونه، كلمة sheep در زبان انگليسي داراي معني و مفهومي است كه چه بسا واژه‌هاي  ramو lamb نيز براي آنها استفاده شود. عكس آن نيز صادق است و ممكن است يك صورت واحد، داراي معاني گوناگوني باشد. چنان‌كه در زبان انگليسي، واژه‌هاي بسياري هستند كه از اين دست به حساب مي‌آيند. مثلاً،‌ واژة run داراي ده‌ها معني است و از ميان اين معاني،‌ يك معني، معناي اصلي يا اوليه و ساير معاني، معاني ثانويه به شمار مي‌آيند. مثال‌هاي زير گوياي اين مطلب است:

1. The boy runs.  آن بچه مي‌دود.

2. The motor runs.آن موتور كار مي‌كند.      

3. His nose runs.    از بيني او آب مي‌ريزد.   

از اين‌رو، توجه به خصايص زباني در تحليل محتوا، و تحليل محتوا، در كشف معني اهميت اساسي دارد.

انواع ترجمه

براي تبيين بهتر ترجمة معنايي از منظر لارسون، مناسب است با انواع ترجمه آشنا شويم تا در پرتو مقايسه، روشن سازيم كه بهترين نوع ترجمه از منظر لارسون، ترجمة معنايي است كه ضمن رساندن پيام و محتوا يا همان «معني» در زبان مبدأ به زبان مقصد، اشكال‌هايي مانند پيچيدگي، نامفهوم بودن، وفادار نبودن به متن اصلي و... را ندارد.

چنان‌كه مطرح شد، يك متن داراي دو عنصر اساسي است كه عبارت‌اند از «صورت» و «معني». براساس اين دو عنصر، دو نوع اصلي ترجمه وجود دارد كه يكي «معني‌محور» و ديگري «صورت‌محور» است و ميان اين دو نوع اصلي، انواع ديگري نيز قابل تصور است. ترجمه‌هاي «صورت‌محور» كه در آنها مترجم مي‌كوشد از «صورت» زبان مبدأ تبعيت كند، «ترجمة تحت اللفظي»10 نيز ناميده مي‌شود و در واقع، ترجمه‌اي از نوع معمولاً نامطلوب است كه كاستي‌هاي بسياري دارد. از سوي ديگر، ترجمة «معني‌محور»، كه در واقع همان «ترجمة معنايي» و نظرية مورد نظر لارسون است،‌ تمام تلاش خود را در جهت انتقال معناي متن مورد نظر از زبان مبدأ به صورت‌هاي طبيعي در زبان مقصد به كار مي‌گيرد. «ترجمة معني‌محور» را «ترجمة اصطلاحي»11 نيز مي‌نامند.

شايان ذكر است كه ترجمة تحت اللفظي با وجود كاستي‌ها و دشواري‌هاي فراوان، هميشه نامطلوب نيست و در مواردي كابردهايي دارد. به طور مثال، هنگام تعليم وتعلم زبان مبدأ، ترجمة تحت اللفظي بسيار راه‌گشاست. اما هنگامي كه نوبت به انتقال معني به زبان مقصد برسد و بخواهيم بدون توجه به زبان مبدأ، معني را براي مخاطبان خود در زبان مقصد بازگو كنيم، ترجمة تحت اللفظي مشكلات فراواني دارد. ليكن، اگر دو زبان مبدأ و مقصد به لحاظ ساختاري نزديك به هم و داراي قرابت باشند،‌ چنان‌كه براي مثال زبان‌هاي فارسي و انگليسي تا حد زيادي اين گونه‌اند، ممكن است ترجمة تحت اللفظي در موارد بسياري، مفيد معني و قابل فهم باشد، ليكن هر مقدار شباهت و قرابت دو زبان كم‌تر باشد، ترجمة تحت اللفظي نامفهوم‌تر و غير قابل استفاده خواهد بود؛ چنان‌كه قرابت ميان دو زبان فارسي و اسپانيولي يا مالايي بسيار اندك است.

در هر حال،‌ چنان‌كه اشاره شد،‌ ميان دو نوع اصلي ترجمة «معني‌محور» و«صورت‌محور» انواع ديگري از ترجمه را مي‌توان به تصوير كشيد كه بسته به ميزان محوريت «معني» و «صورت»، متفاوت مي‌شوند و مي‌توان آنها را اين گونه صورت‌بندي كرد:

1. ترجمة بسيار تحت اللفظي12: در اين نوع ترجمه، ممكن است مترجم بخواهد لفظ به لفظ، يعني در برابر هريك از الفاظ موجود در متن زبان مبدأ، لفظي را با همان معني اوليه و البته با حفظ كامل ساختار و صورت زبان مبدأ، قرار دهد. بي‌ترديد، ‌اين نوع ترجمه، جز در موارد بسيار نادر، مثلاً در مقام آموزش زبان مبدأ، كاربردي ندارد.

2. ترجمة تحت اللفظي13: در اين نوع ترجمه، مترجم مي‌كوشد از ميان انواع معاني‌اي كه ممكن است يك واژه حاوي آن باشد، معني اوليه را از معاني ثانويه تشخيص دهد و معناي مناسب آنها را در زبان مقصد گزينش و از آن استفاده كند. با اين وصف، مترجم در عين اينكه به معناي اوليه و ثانوية واژگان توجه دارد،‌ بر حفظ «صورت» و«روساخت» زبان مبدأ در برگردان واژگان به زبان مقصد، اصرار مي‌ورزد.

3. ترجمة تحت اللفظي تعديل‌يافته14: توجه داريم كه دو نوع ترجمة پيش‌گفته، يعني ترجمه‌هاي تحت اللفظي و بسيار تحت اللفظي، كاربرد و شيوع چنداني ندارند و جز در آموزش زبان مبدأ، به كار نمي‌روند. افزون بر اين، مبتدي‌ترين مترجمان از نارسايي و نامطلوبيت آن دو نوع ترجمه آگاهي دارند. بنابراين، مترجمان بسياري كه اغلب آنان مبتدي و غيرحرفه‌اي هستند، به سراغ نوع سوم و چهارم ترجمه مي‌روند كه همانا «ترجمة تحت اللفظي تعديل يافته» و «ترجمة درهم آميخته»15 است.

در ترجمة تحت اللفظي تعديل يافته، مترجم مي‌كوشد نظم و ساختار نحوي زبان مبدأ را تا آن اندازه تعديل كند كه در زبان مقصد صورت قابل قبولي بيابد. اما امور واژگاني بدون تغيير باقي مي‌مانند و به مؤلفه‌هاي معنايي واژگان توجهي نمي‌شود. بنابراين، واژگان به صورت تحت اللفظي ترجمه مي‌شوند كه اين امر در موارد بسياري، از جمله در موارد ترجمة كلمات، اصطلاحات، كنايه‌ها، استعاره‌ها، ضرب المثل‌ها، موقعيت‌هاي خاص كلامي و... ، ممكن است به ترجمه‌هاي نامفهوم، غيرطبيعي، و حتي بي‌معني بينجامد و چه بسا در مواردي معناي مغايري را القا كند؛ اما آنچه بيش از دشواري‌هاي ديگر، خود را در ترجمة تحت اللفظي تعديل يافته آشكار مي‌سازد، غيرطبيعي بودن متن ترجمه شده و عجيب و غريب و نامانوس جلوه كردن آن براي مخاطب است.

4. ترجمة در هم آميخته: نوع چهارم ترجمه كه ممكن است وضعيت بهتري از ترجمة نوع سوم داشته باشد، ترجمة درهم آميخته يا نزدك به «ترجمة اصطلاحي» است. در اين نوع ترجمه، مترجم به ترجمة اصطلاحي نزديك مي‌شود و ضمن كنار نهادن صورت زبان مبدأ، مي‌كوشد،‌ از ترجمة تحت اللفظي واژگان نيز بپرهيزد. اما در مواردي از اين تلاش صرف نظر مي‌كند و ترجمة وي آميزه‌اي از ترجمة تحت اللفظي تعديل يافته و ترجمة اصطلاحي است. اين نوع ترجمه، نوع شايع ترجمه‌هاي موجود در محافل ترجمه است.

5. ترجمة اصطلاحي يا «ترجمة معنايي»: اشكال مشترك تمام چهار نوع ترجمة پيش‌گفته، بي‌توجهي به فرآيندي مهم در ترجمه، يعني فرآيند كشف معني بود. در اين نوع ترجمه‌ها، مترجم يا اصولاً به دنبال تبعيت از صورت زباني در زبان مبدأ بوده كه نتيجة بعدي آن بي‌توجهي به فرآيند كشف معني است، يا در عين تلاش براي پرهيز از ساختار و صورت زبان مبدأ، در فرآيند كشف معني دچار اشكال بوده است. اما در ترجمة معنايي، آنچه مترجم درگام نخست به آن توجه دارد، كشف معني است. در ترجمة معنايي، مترجم مي‌كوشد از صورت طبيعي زبان مقصد استفاده كند و اين صورت طبيعي را، هم در ساختار زباني و دستوري زبان دوم و هم در واژگان آن به كار گيرد. از ظاهر يك ترجمة اصطلاحي واقعي، عملاً نبايد بتوان به ترجمه بودن آن  متن پي برد. ترجمة معنايي، همان معناي زبان مبدأ، يعني معنايي را كه صاحب اصلي متن مبدأ قصد كرده است، در شكل و صورت طبيعي زبان مقصد منتقل مي‌سازد و چيزي از اصل معني كاسته يا به آن افزوده نمي‌شود. بنابراين، مترجم بايد بكوشد خود را به ترجمة اصطلاحي يا همان ترجمة معنايي ملتزم سازد. اما ترجمة معنايي يا اصطلاحي، يك هدف عالي است كه بسياري از مترجمان تا رسيدن به آن، راهي بس دراز در پيش دارند و غالب ترجمه‌ها، ترجمه‌هاي درهم آميخته و نزديك به اصطلاحي هستند؛ زيرا التزام دائم به ترجمة اصطلاحي كاري بس دشوار است. اغلب مترجمان روند واحدي را مي‌پيمايند و از ترجمة بسيار تحت اللفظي كار خود را آغاز مي‌كنند و به ترجمة تحت اللفظي، تحت اللفظي تعديل يافته، ترجمة درهم آميخته و نزديك به ترجمة اصطلاحي و سپس به ترجمة اصطلاحي مي‌رسند. اما يك معضل و اشكال مهم در كار بسياري از مترجمان كه عمري را در راه ترجمه صرف مي‌كنند اين است كه آنان پس از رسيدن به مرحلة ترجمة اصطلاحي و ترجمة معنايي كه مطلوب هر مترجمي است متوقف نمي‌مانند، بلكه از نوع ششمي از ترجمه كه «ترجمة بيش از حد آزاد»16 است، سر در مي‌آورند كه شايد براي برخي مواقع و پاره‌اي اهداف مناسب و مطلوب باشد،‌ ليكن اشكالات بسياري دارد.

6. ترجمة بيش از حد آزاد: به ترجمه‌اي ترجمة بيش از حد آزاد گفته مي‌شود كه مترجم مطالب اضافي را كه در متن اصلي وجود ندارد، به متن بيفزايد، ‌يا معناي متن زبان مبدأ را تغيير دهد،‌ يا واقعيت تاريخي و فرهنگي موجود در متن اصلي را دگرگون كند. اين گونه تغييرات، گاه به قصد شوخي و مزاح، يا برانگيختن واكنش خاصي در مخاطبان زبان مقصد صورت مي‌پذيرد و گاه علل فرهنگي و سياسي يا دليل‌هاي ديگري دارد. اما در هر صورت، اين گونه ترجمه در حكم ترجمه‌اي معيار و معمول،‌ مورد پذيرش نيست. ترجمة بيش از حد آزاد، داراي اشكالات بسياري است كه مهم‌ترين آنها وفادارنبودن مترجم به متن و پيام نويسنده و گويندة اصلي است و چه بسا كه بر اثر كاستن يا افزودن مطالب يا تغيير و دگرگوني در واقعيات تاريخي و فرهنگي موجود در متن اصلي،‌ مترجم دچار اشتباه شود و پيام اصلي متن مبدأ را به مخاطب متن مقصد نرساند يا حتي خلاف مقصود او را به مخاطب منتقل سازد.

جدول انواع ترجمه (بر پاية صورت‌محوري يا معني‌محوري)

تعادل‌هاي لازم براي دستيابي به ترجمة معنايي

چنان‌كه مكرر گفته شد، از ميان شش نوع ترجمة پيش‌گفته، بهترين نوع آن، همان ترجمة معنايي يا اصطلاحي است. با اين حال، همواره اين خطر در فرايند ترجمه وجود دارد كه«صورت زبان مبدأ» در لابه‌لاي ترجمه، وارد متن ترجمه شده گردد و به زبان مقصد منتقل شود. از اين رو، در بسياري از ترجمه‌ها مشاهده مي‌شود كه مترجم براي متعهد ماندن به ترجمة معنايي، نيازمند ايجاد تعادل‌هايي فراوان در صورت زبان مبدأ است كه برخي از پرمصداق‌ترين آنها از قرار زيرند:

1. ترجمة ويژگي‌هاي دستوري: بخش‌هايي از كلام را خصوصيت‌هاي زباني شكل مي‌دهند. هر زباني تقسيم‌بندي‌هاي خاص خود را در زمينة واژگان دارد و واژگان را به دسته‌هايي چون اسم‌ها، فعل‌ها، صفات و... تقسيم مي‌كند و زبان‌هاي مختلف دسته‌ها و زيردسته‌هاي متفاوتي دارند. هميشه اين امكان وجود ندارد كه يك اسم در زبان مبدأ را به اسم در زبان مقصد ترجمه كنيم. براي مثال، در زبان‌هاي هندواروپايي اسم‌هاي بسياري هستند كه در واقع به عمل اشاره دارند و در اغلب زبان‌ها، بيان عمل با فعل رحجان دارد. چنانكه در درون گروه زبان‌هاي هندواروپايي، زبان انگليسي گرايش بيشتري به جملات يا تعبيرهاي وصفي دارد، در حالي كه زبان فارسي گرايش بيشتري به اسم و تركيب‌هاي اضافي دارد. مثلاً در زبان انگليسي اين تعبير رايج‌تر است كه بگوييم «the Iranian Forign Minister» كه اگر اين تعبير به صورت وصفي و به همان حالت دستوري زبان مبدأ ترجمه شود، بايد بگوييم: «وزير خارجي ايراني». در حالي كه در زبان فارسي تعبير «وزير خارجة ايران» شايع است.

اغلب زبان‌ها دسته‌اي از واژگان به نام «ضماير» دارند. نظام ضميري ممكن است از زباني به زباني ديگر تفاوت بسيار زيادي داشته و مترجم ناگزير باشد صورت زبان مقصد را به كار گيرد و تعادل‌هاي بساري را در زبان مبدأ بر قرار سازد،‌ گرچه ممكن است تفاوت معنايي عمده‌اي ميان ضماير در دو زبان مبدأ و مقصد وجود داشته باشد. چنان‌كه مي‌دانيم، در زبان عربي ضماير مربوط به اسامي مفرد،‌ تثنيه و جمع متفاوت‌اند،‌ در حالي كه در زبان فارسي ضميري براي تثنيه وجود ندارد. كاربرد ضماير در برخي زبان‌ها، از عوامل فرهنگي نيز اثر مي‌پذيرد. براي مثال،‌ در زبان فارسي، براي احترام به مخاطب، از ضمير جمع مخاطب براي مفرد، فراوان استفاده مي‌شود، در حالي كه در زبان عربي اين گونه استعمال بسيار نادر است. در زبان انگليسي، ضمير جمع اول شخص (we) در مواردي به كار مي‌رود كه معناي واقعي ضمير دوم شخص (you) را دارد و اين در جاهايي به كار مي‌رود كه متكلم مي‌خواهد با مخاطب خود اظهار همراهي و تفاهم بيشتري داشته باشد. براي مثال، پرستار مهربان به بيمار خردسال خود مي‌گويد: «It's time for us to take our medicine». در ترجمة اين ضماير زباني، بايد از ترجمة تحت اللفظي پرهيز كرد وگرنه ممكن است معني و مفهوم جمله كاملاً‌ تغيير يابد.

ساختار دستوري نيز ممكن است ميان زبان مبدأ و مقصد متفاوت باشد. براي مثال، ترتيب و چينش واژگان ممكن است در ترجمه كاملاً دگرگون شود. در زبان فارسي، جايگاه فعل در چينش يك جمله، هميشه در پايان جمله است،‌ در حالي كه در زبان عربي، در ابتداي جمله و در زبان انگليسي در ردة دوم قرار مي‌گيرد. ترجمة جمله «علي فردا به تهران مي‌رود» به زبان انگليسي، معادل با اين ساخت دستوري خواهد بود: «Ali will go to Tehran tomorrow».

از جمله نكات مهم در ترجمه،‌ توجه به ساخت دستوري معلوم و مجهول است. در موارد بسياري ساخت‌هاي معلوم بايد به ساخت مجهول يا به‌عكس ترجمه شود. دراين خصوص، در ترجمه از زبان انگليسي به فارسي و به‌عكس بايد توجه داشت كه هرچند در هر دو زبان، هم ساخت مجهول و هم ساخت معلوم وجود دارد،‌ در زبان فارسي ترجيح با ساخت معلوم و در زبان انگليسي، به خصوص زبان رسمي آكادميك، ترجيح با ساخت مجهول است يا دست‌كم ساخت مجهول شيوع بسياري دارد. دراين گونه موارد، لازم است ساخت مجهول به ساخت معلوم بازگردانده شود،‌ حتي اگر فاعل جمله معلوم نباشد. مثلاً جملة انگليسي: «They were told to go to school by ticket bus» را بايد به زبان فارسي اين گونه ترجمه كرد: «به آنان گفتند كه با اتوبوس بليتي به مدرسه بروند». در اين جمله، با اينكه فاعل جمله معلوم نيست، در فارسي همين ساخت معلوم (بدون ذكر فاعل) رجحان دارد.

موارد پيش‌گفته،‌ تنها نمونه‌هايي از انواع تعادل‌هاي دستوري است كه اگر به صورت صحيح انجام شوند، نتيجه‌بخش خواهند بود. در حالي كه اگر اين تعادل‌ها انجام نشوند، ممكن است به ترجمه‌اي غلط يا مرجوح بينجامد.

2. ترجمة ويژگي‌هاي واژگاني: هر زباني شيوة خاص خود را در بيان معني، از طريق مجموعه‌هاي واژگاني (كلمات، عبارات، و...) دارد. زبان‌ها آكنده از اصطلاحات، معاني ثانويه،‌ استعاره‌ها، كنايه و... هستند. براي مثال، تعبير عربي «كأنَّ علي رأسه الطَّير» را در نظر بگيريد كه از چهار كلمة «كأنَّ»، «علي»، «رأسه» و «الطير» شكل يافته است. ترجمة تحت اللفظي كلمات اين عبارت در قالب اين جملة فارسي «گويا بر سر او پرنده است»، معناي روشني در زبان فارسي نخواهد داشت و هرگز معنايي را كه يك عرب‌زبان از آن تعبير عربي مي‌فهمد، نمي‌رساند. در هر زباني اين گونه تعبيرهاي اصطلاحي يافت مي‌شوند؛ اين تعبيرهاي اصطلاحي، تعبيرهايي‌اند كه معناي به دست آمده از مجموع واژه‌هاي آن تعبيرها، متفاوت از معني تك تك واژه‌هايي است كه اين تعبيرها را تشكيل مي‌دهند. بنابراين، مترجم ناگزير است، در ترجمة اين گونه تعبيرهاي اصطلاحي كه دست‌كم از دو يا چند كلمه تركيب مي‌شوند، تعادل‌هايي را برقرار و از معناي تحت اللفظي واژگان كاملاً عبور كند؛ زيرا ترجمة تحت اللفظي و كلمه به كلمة اين تعبيرهاي اصطلاحي به زباني ديگر، ممكن است بي‌معني باشد. به خصوص در زبان انگليسي، ‌مجموعه‌اي از واژه‌ها كه آنها را به نام «حروف اضافه» مي‌شناسيم، اهميت بسياري دارند و تركيب آنها با كلمات ديگر،‌ معناي كلمات را ممكن است كاملاً دگرگون سازند و مترجم ناگزير است همواره به تركيب كلمات با اين حروف توجه داشته باشد.

نكتة ديگر در ترجمة ويژگي‌هاي واژگاني، استفادة مجازي و استعاري از نام حيوانات است و مترجم بايد در ترجمة آن به زبان مقصد،‌ تعادل‌هايي برقرار كند. براي نمونه، هنگامي كه در زبان انگليسي‌ فردي را «خوك» مي‌خوانند، نبايد آن را به همان واژة «خوك» در زبان فارسي ترجمه كرد وگرنه معناي آن كاملاً نامفهوم و مبهم، يا دست‌كم متفاوت خواهد بود، بلكه بايد به معناي مجازي آن توجه كرد كه به مفهوم كسي است كه «كثيف يا حريص» يا «پرخور و شكم‌پرست» است.

ساختار معنايي زبان

در نظرية ترجمة معنايي، علاوه بر توجه به ساختار دستوري و روساختي زبان،‌ توجه به ساختار معنايي نيز از اهميتي ويژه برخودار است. يكي از پيش‌فرض‌هاي اساسي اين نظريه آن است كه ميان ژرف‌ساخت‌هاي17 (معنايي) و روساخت‌هاي (دستوري، واژگاني و آواشناختي) زبان، تمايزي قاطع وجود دارد. در پسِ روساخت، ژرف‌ساخت كه همان معني است، پنهان است و كار مترجم كشف اين ژرف‌ساخت است. پيش فرض دوم در اين نظريه آن است كه معني نيز داراي ساختار است و اين ساختار با روساخت تفاوت دارد. ساختار معنايي عبارت است از «شبكه‌اي از واحدهاي معنايي و روابط ميان اين واحدها» كه مي‌توان اين واحدها و روابط ميان آنها را به شيوه‌اي مختلف ابراز كرد.

ساختار معنايي بسيار كلي‌تر از ساختار دستوري است  و انواع واحدها، خصيصه‌ها و روابط معنايي در تمام زبان‌ها يكسان است. تمام زبان‌ها داراي «مؤلفه‌هاي معنايي» است كه مي‌توان آنها را به «اشيا»،18 «روي‌دادها»،19 «ويژگي‌ها»20 يا «روابط»21 طبقه‌بندي كرد. تمام زبان‌ها از روساخت دستوري واحد برخوردار نيستند؛ اما چهار دستة معنايي مذكور،‌ در تمام زبان‌ها وجود دارد.

گزاره‌هاي معنايي22 در تمام زبان‌ها وجود دارد. اين گزاره‌هاي معنايي از مفاهيمي (مجموعه‌اي از مؤلفه‌هاي معنايي) كه به وسيلة يك «روي‌داد» «شيء» يا «ويژگي» با يكديگر پيوند دارند، تشكيل مي‌شود. اين گزاره‌هاي معنايي را با شيوه‌هاي متفاوتي مي‌توان بيان كرد و در هر زباني، اين گزاره‌هاي معنايي با روساخت خود همان زبان بيان مي‌شود كه فقط در همان زبان پذيرفته است.

كوچك‌ترين واحد در ساختار معنايي «مؤلفة معنايي» است و مجموعه‌اي از مؤلفه‌هاي معنايي، «مفاهيم» را تشكيل مي‌دهند. مؤلفه‌هاي معنايي و به طور كلي مفاهيم، به لحاظ معنايي به همان چهار مقولة اشياء، روي‌دادها، ويژگي‌ها يا روابط دسته‌بندي مي‌شوند. اشياء عبارت‌اند از تمام چيزهاي جاندار، طبيعي، فرا طبيعي و تمام چيزهاي بي‌جان. «روي‌دادها» عبارت‌‌اند از تمام كنش‌ها، تغيير حالت‌ها (فرآيندها) و تجربه‌ها (خوردن، دويدن، فكركردن، گداختن، كشيده شدن، خنديدن و...). «ويژگي‌ها» عبارت‌اند از تمام ويژگي‌هاي كمّي و كيفي كه به يك شيء يا روي‌داد نسبت داده مي‌شوند. سرانجام، «روابط» تمام پيوندهايي را كه ميان اشيا و روي‌دادها برقرار مي‌شود، در برمي‌گيرد.

به طور كلي مي‌توان گفت: اسم‌ها و ضماير دستوري به اشيا در ساختار معنايي اشاره دارند، فعل‌هاي دستوري به روي‌دادها، صفات و قيود دستوري به ويژگي‌ها و حروف اضافه، ‌حروف ربط و... در ساختار دستوري، به روابط حاكم بر ساختار معنايي دلالت دارند.

در بحث از ساختار معنايي، مسئلة سلسله مراتب معنايي اهميتي حياتي دارد. در روساخت،‌ واحدها در يك سلسله مراتب ساختارهاي دستوري، واحدهاي بزرگ‌تري را تشكيل مي‌دهند. واحد «تك‌واژها»23 (ريشه و وندها) «كلمات»24 را تشكيل مي‌دهند؛ مجموعه‌اي از كلمات، «عبارت‌ها»25 را تشكيل مي‌دهند؛ مجموعة عبارت‌ها به «جمله‌واره‌ها»26 و جمله‌واره‌ها به «جمله»27 و مجموعة جمله‌ها به «بند»28 و بند به «واحد گفتماني»29 ارتقا مي‌يابند و چند واحد گفتماني يك «متن»30 را تشكيل مي‌دهند. در سلسله مراتب معنايي، كوچك‌ترين واحد معنايي، مؤلفة معنايي است. مؤلفة معنايي به «مفاهيم31»، مفاهيم به «گزاره‌ها»، گزاره‌ها به «خوشه‌هاي گزاره‌اي32»، خوشه‌هاي گزاره‌اي به «بندهاي معنايي»، بندهاي معنايي به «بخش‌ها33»، بخش‌ها به «خوشه‌هاي بخشي»34 و خوشه‌هاي بخشي به «واحدهاي بزرگتر گفتماني» ارتقا مي‌يابند. اگر بخواهيم به صورت تقريبي ميان قالب‌هاي معنايي و ساختارهاي دستوري تناظر ايجاد كنيم، اين تناظر تقريبي به قرار زير خواهد بود:

مؤلفة معنايي _______ تك واژها (ريشه‌ها و وندها)

مفهوم _____________________ كلمه (واژه)

خوشة مفهومي __________________ عبارت‌

گزاره ______________________ جمله‌واره‌

خوشة گزاره‌اي ___________________ جمله

بند معنايي _______________________ بند

بخش _______________________ قسمت

خوشة بخشي ____________________ بخش

گفتمان _________________________ متن

البته بايد يادآور شد كه در همة متن‌ها واحدهاي مذكور وجود ندارد. يك كتاب به عنوان متن ممكن است از بخش‌هاي مختلف تشكيل شود، در حالي كه يك متن كوتاه‌تر تنها از يك بخش تشكيل شود. چنان‌كه اشاره شد، تناظر پيش‌گفته تناظر تقريبي است و ممكن است در مواردي اين تناظر وجود نداشته باشد و ميان ساختارهاي معنايي و روساخت‌ها عدولي چشم‌گير جلوه‌گر شود. اين امر همان چيزي است كه ترجمه را با دشواري مواجه مي‌سازد و مترجم بايد بكوشد از طريق تحليل معنايي در زبان مبدأ،‌ به ساختار معنايي مفاهيم، گزاره‌ها و .... دست‌يابد. پس از آن وي وظيفة ساختاربندي معني از ساختار معنايي در زبان مبدأ، به روساخت در زبان مقصد را به عهده خواهد داشت. براي رسيدن به اين هدف، مترجم بايد عدول دستوري زبان مقصد را در ارتباط با ساختار معنايي بررسي كند و متوجه باشد كه چگونه از اين عدول براي ساختاربندي مجدد معني، به شيوه‌اي طبيعي، در زبان مقصد بهره‌جويد.

انواع معني

براي كشف معني و انتقال آن از زبان مبدأ به زبان مقصد، بايد توجه داشت كه معني انواع گوناگوني دارد كه ممكن است در يك متن وجود داشته باشد. تمام معناهايي كه در يك گفتمان منتقل مي‌شود، به شكل صريح در صورت زبان مبدأ ابراز نمي‌شود. كشف معناي متن مورد نظر براي ترجمه، ملاحظه هر دو نوع اطلاعات صريح و ضمني را شامل مي‌شود و همان قدر كه كشف معناي صريح اهميت دارد، كشف معناي ضمني نيز مهم است.

مهم‌ترين معني كه ذهن عموم افراد با آن آشناست و معمولاً با كلمه يا جمله به آن اشاره مي‌كنند، «معني مطابقي»35 نام دارد. براي مثال، واژة سيب به ميوه‌اي اشاره دارد كه از درختي خاص توليد مي‌شود. افراد معناي كلمة سيب را مي‌فهمند؛ زيرا سيب را ديده‌اند و آموخته‌اند كه آن را سيب بنامند. اين نوع  معني را معني مطابقي مي‌ناميم؛ زيرا كلمه با شيء، رويداد، ويژگي يا رابطة خاصي مطابقت دارد كه يك فرد مي‌تواند آن را فهم يا تصور كند.

نوع ديگري از معني، «معني سازماني»36 است. معني مطابقي در يك ساختار معنايي سازماندهي مي‌شود و از تركيب دو يا چند معني مطابقي، معني سازماني به دست مي‌آيد. براي نمونه، اگر به سيبي در متن اشاره شود و سپس بازهم به آن سيب اشاره مي‌شود؛ اين حقيقت كه سيب دوم، همان سيب اول است، بخشي از معني سازماني است. معني سازماني اطلاعات بر آمده از معني مطابقي را به صورت يك متن منسجم، كنار هم قرار مي‌دهد.

نوع سوم معني، «معني موقعيتي» است كه در فهم يك متن اهميت به‌سزايي دارد. پيام متن، در موقعيت خاص ارتباطي به وجود مي‌آيد. رابطه ميان نويسنده يا گوينده با مخاطب ممكن است بر انتقال پيام اثر بگذارد. زمان ايجاد ارتباط، مكان آن،‌ سن،‌ جنسيت، و موقعيت اجتماعي گوينده و شنونده، رابطه ميان آن دو، پيش‌فرض‌هاي آنان، پس‌زمينة فرهنگي آنان و بسياري ديگر از مسائل مربوط به موقعيت، به معني موقعيتي منتهي مي‌شوند. چه بسا متني براي فردي كه با فرهنگ زبان مورد نظر آشنا نيست، كاملاً نامفهوم باشد؛ زيرا در اين فرهنگ معاني موقعيتي فراواني وجود دارد. در ترجمه به زباني ديگر، ممكن است لازم باشد كه معني موقعيتي را به شكل صريح‌تري در ترجمه بگنجانيم.

وجود اين سه گونه معني، به اين واقعيت اشاره دارد كه در هر متني،‌ معنايي وجود دارد كه «صريحاً» ابراز مي‌شود و معنايي نيز وجود دارد كه«ضمني» باقي مي‌ماند. اين معناي ضمني شامل هر سه نوع معاني مطابقي، سازماني و موقعيتي مي‌شود و هنر مترجم اين است كه همواره از وجود معني ضمني آگاه باشد و بتواند آن را به صورت صريح يا ضمني به زبان مقصد منتقل سازد.

مراحل كلي طرح ترجمه

اكنون با تشريح مهم‌ترين اركان ترجمة معنايي، زمان آن فرا رسيده است كه مراحل كلي در طرح ترجمه و ارائة يك ترجمه را براساس نظرية ترجمة معنايي،‌ مطرح سازيم. اين مراحل به قرار زيرند:

الف. مقدمات طرح: پيش از شروع يك طرح ترجمه، مقدماتي لازم است كه مي‌توان آنها را در چهار امر خلاصه كرد: متن، هدف، گروه و ابزار.

«متن» به سندي اشاره دارد كه در زبان مبدأ وجود دارد و قرار است ترجمه شود. يك متن به دلايل گوناگوني براي ترجمه انتخاب مي‌شود و مترجم بايد دلايل خود را در انتخاب  متن مورد نظر، ارزيابي و بررسي كند و مطلوبيت متن مورد نظر بايد اثبات شود. «هدف» به مخاطبان ترجمه اشاره دارد. مترجم، بايد مخاطبان خود را تعيين كند، و مشخص سازد كه متن براي چه كساني ترجمه مي‌شود. آيا مخاطبان او دانش‌آموزان مدارس‌اند يا دانشجويان دانشگاه يا گروهي از تاجران. «گروه» نيز به كساني اشاره دارد كه در طرح دخالتي دارند. حتي در مواقعي كه ترجمه، به دست فردي واحد انجام مي‌شود، بازهم كسان ديگري نيز خواهند بود كه در كار ترجمه دخالت خواهند داشت كه از جملة آنها ارزيابان يا افرادي هستند كه چه بسا مترجم در طول كار با آنان به مشورت بپردازد. اغلب طرح‌هاي ترجمه نيازمند «يك گروه» است و اين گروه را بايد قبل از شروع ترجمه تدارك ديد. «ابزار» به منابعي اشاره دارد كه ممكن است مترجم از آنها به عنوان كمك استفاده كند. علاوه بر متن مورد نظر براي ترجمه،‌ اين ابزارها فرهنگ‌هاي لغت، راهنماي واژگاني، كتاب‌هاي دستور زبان، توصيف‌هاي فرهنگي و... در هر دو زبان مبدأ و مقصد را در بر‌مي‌گيرد. گروه به اطلاعات بسياري در ترجمه نيازمندند. در برخي ترجمه‌ها، منابع بسياري لازم است تا مترجم را در تحليل و تفسير متن در زبان مبدأ و يافتن معادل‌هاي مناسب در زبان مقصد ياري رساند. امكانات مالي نيز از ابزارهاي لازم براي انجام يك برنامة اثرگذار است. هنگامي كه اين مقدمات چهارگانه فراهم باشد، مقدمات شروع طرح آماده خواهد بود. طرح ترجمه،‌ بايد مراحل متفاوتي از قبيل آمادگي، تحليل،‌ انتقال، پيش‌نويس اوليه، كار مجدد روي پيش‌نويس اوليه،‌ آزمون، پيرايش و تهية نسخة هايي براي ناشر را بپيمايد تا به فرجام خود برسد.

ب. تفسير: مرحلة تفسير به فرايند كشف معناي متن در زبان مبدأ اشاره دارد كه شامل آماده‌سازي و تحليل محتوايي متن مي‌شود و بايد پيش از اقدام به نوشتن معني در ساخت زبان مقصد انجام گيرد. در اين مرحله، متن بايد به طور كامل فهم شود. اين مرحله همان فرايندي است كه مترجم از صورت زبان مبدأ، به ساختار معنايي و معناي متن دست مي‌يابد. مترجم اين مرحله را با چندين بار خواندن متن، آغاز مي‌كند و سپس به مطالعة ديگر منابع كه به فهم فرهنگ يا زبان متن مبدأ ياري مي‌رسانند، مي‌پردازد و به دنبال هدف نويسنده از محتواي متن مي‌رود. تحليل متن اصلي، شامل مواردي است مانند رفع ابهامات، شناسايي اطلاعات ضمني، مطالعة واژگان كليدي، تفسير معنايي، تشخيص اينكه آيا كلمات يا ساختارهاي دستوري به معناي ثانوي يا كاركرد ثانوي به كار رفته‌اند يا خير. هدف از «تفسير»، تعيين معنايي است كه بايد به زبان مبدأ انتقال يابد. اين مرحله، مهم‌ترين مرحله در ترجمه است و مترجم تمام تلاش‌هاي خود و ابزارهاي موجود را براي فهم متن به كار مي‌گيرد. هرگز نبايد بدون خواندن متن تا پايان آن و سپس فهم كامل معني، به نگارش ترجمه در زبان مقصد دست زد. چنان‌كه اشاره شد، ممكن است براي تفسير متن، به خواندن مكرر نياز باشد تا فهم صورت پذيرد.

ج. انتقال و پيش‌نويس اوليه: مترجم پس از تحليل دقيق متن، ترجمة پيش‌نويسِ قطعه به قطعه و بخش به بخشِ متن را آغاز مي‌كند. انتقال معني از متن مبدأ، به پيش‌نويس اوليه منتهي مي‌شود. در تهية اين پيش‌نويس اوليه،‌ معني از زبان مبدأ به زبان مقصد منتقل مي‌شود و در اين مرحله،‌ مترجم بايد مخاطب را در نظر داشته باشد. بايد روي پيش‌نويس اوليه، چندين بار مرور و دقت كرد تا اطمينان حاصل شود كه هيچ اطلاعاتي نادرست نيست، چيزي از قلم نيفتاده است،  متن به صورت شفاف به زبان مقصد انتقال يافته، و صورتِ انتخاب شده براي انتقال معني، براي مخاطب مطلوب است. در مرور پيش‌نويس اوليه، بايد همواره مخاطب را در نظر داشت.

د. ارزيابي: پس از مرحلة پيش‌نويس و مرور آن،‌ نوبت به مرحلة ارزيابي مي‌رسد كه سه هدف را دنبال مي‌كند: درستي، شفاف بودن و طبيعي بودن. در اين مرحله بايد به اين سه پرسش، پاسخ داد: 1. آيا ترجمه همان معنايي را كه متن در زبان مبدأ دارد، در زبان مقصد نيز مي‌رساند؛ 2. آيا مخاطبان مورد نظر، اين ترجمه را به صورت روشن و شفاف فهم مي‌كنند؟ 3. آيا صورت ترجمه، از دستور زبان و سبك طبيعي در زبان مقصد برخوردار است؟

ارزيابي به شيوه‌هاي متفاوتي انجام مي‌شود؛ اما آنچه اهميت اساسي دارد، اين است كه بايد براي ارزيابي وقت كافي و تلاش مناسب صرف شود و چه بسا ارزيابي به كمك افرادي به غير از مترجم صورت پذيرد.

ه‍ . آماده‌سازي نسخة نهايي: مترجم پس از ارزيابي متن ترجمه شده و احياناً اِعمال اصلاحاتي روي آن كه بر اثر دقت و توجه بيشتر خود مترجم يا از طريق مشورت با ديگران و نظرخواهي از آنان به دست مي‌آيد، به تهية نسخة نهايي مي‌پردازد؛ اما پيش از آن، لازم است برخي موضوعات را به طور خاصي بررسي كند. در تهية نسخة نهايي بايد به اين موضوعات توجه شود: در صورتي كه قرار باشد در متن تصويرهايي درج شود، بايد مترجم اين تصويرها را بررسي و ارزيابي كند؛ اگر چاپ در اندازة خاصي مورد نظر است بايد بررسي شود؛ لازم است،‌ از نظر ويرايشي، متن مورد ارزيابي قرار گيرد و اگر كم و كاستي‌هايي وجود دارد، برطرف شود. صرف وقت و دقت لازم در بررسي دقيق و آماده‌سازي نسخة نهايي،‌ كيفيت كار را بهبود مي‌بخشد و ترجمه را براي مخاطبان دل‌پسندتر و مقبول‌تر مي‌سازد.

نتيجه‌گيري

ترجمه معنايي، ترجمه‌اي است «معني محور» كه محوريت آن «فرايند كشف معني» و انتقال آن از زبان مبدأ به زبان مقصد است. براي اين مقصود، اين نظريه مي‌كوشد مترجم را به نكاتي توجه دهد كه هم در فرايند كشف معني و هم در انتقال معني اهميت حياتي دارند. در اين ديدگاه، انواع ترجمه، در شش نوع سلسله‌وار طبقه‌بندي مي‌شود كه در يك سوي آن صورتْ‌محوري، و در ديگر سوي آن، معني‌محوري قرار دارد و اين نظريه، نوع پنجم از انواع شش‌گانه را مورد تأييد و تأكيد قرار مي‌دهد كه «ترجمة معنايي» يا «ترجمة اصطلاحي» ناميده مي‌شود. در فرايند كشف معني كه از مهم‌ترين اركان نظرية ترجمة معنايي است، توجه به انواع معني ضرورت دارد. معني به سه نوع «مطابقي»، «سازماني» و «موقعيتي» تقسيم مي‌شود. آنچه در مسئلة انواع معني براي مترجم بسيار حياتي است، توجه به اين نكته است كه هريك از اين انواع سه گانة معني، بر دو قسم معناي صريح و معناي ضمني قابل تقسيم‌اند. شايد دست‌يافتن به معناي صريح براي مترجم دشواري چنداني نداشته باشد، اما دست‌يافتن به معناي ضمني كه به اندازة دست‌يافتن به معناي صريح اهميت دارد، بي‌ترديد با دشواري‌هايي همراه است و علاوه بر دانش زباني، اطلاعات و آشنايي با امور بسيار متنوع و گوناگون ديگر، از جمله آشنايي با فرهنگ مرتبط با زبان مبدأ را مي‌طلبد. در ترجمة معنايي، تمام تلاش مترجم پس از مرحله دست يافتن به معني، انتقال دقيق آن به زبان مقصد است كه در اين مرحله وي بايد بكوشد كه ساختار معنايي زبان مبدأ را در ساختار دستوري و روساخت زبان مقصد بريزد و تمام تلاش خود را در جلوگيري از راه يابي صورتِ زبان مبدأ به زبان مقصد به كار گيرد.


* دانش آموخته حوزه علميه قم و دانشجوي دكتري اديان. دريافت: 19/6/89 پذيرش: 1/8/89

Sl.jalali@yahoo.com


1 . Mildred L. Larson

2 . form

3 . meaning

4 . source language

5 . receptor language

6 . linguistic features

7 . meaning components

8 . lexical items

9 . suface structure

10 . literal translation

11 . idiomatic translation

12 . very literal translation

13 . literal translation

14 . modified literal

15 . inconsistent mixture

16 . undully free translation

17 . deep structure

18 . things

19 . events

20 . attributes

21 . relations

22 . semantic propositions

23 . morphemes

24 . words

25 . phrases

26 . clauses

27 . sentence

28 . paragraph

29 . unit of the discourse

30 . text

31 . concepts

32 . propositional clusters

33. episodes

34 . episode clustere

35 . referential meaning

36 . organizational meaning

منبع

Mildred L. Larson, Meaning-based Translation: A Guide to Cross-Language Equivalence, London, University Press of America Inc., 1984.