مشكل تبيين علمي در جامعه شناسي

 

 

 

 

، سال دوم، شماره اول، بهار و تابستان 1389، صفحه 157 ـ 186

Pazhuhesh, Vol.2. No.1, Spring & Summer 2010

مشكل تبيين علمي در جامعه شناسي

نويسنده: وسوُله. ر. ايساجو

ترجمه: سيدحسين شرف‌الدين*

چكيده

تبيين علمي پديده‌ها به صورت قياسي و استنتاج قضايايي از قضايايي عام‌تر، يكي از روش‌هاي بسيار مهم براي كشف فرايندهاي علّي و ارتباط ضروري ميان پديده‌هاست. تبيين در عين اينكه، خود با بهر‌گيري و ارجاع به قوانين عام صورت مي‌پذيرد، از جمله شيوه‌هاي كشف روابط و نيل به قوانين عام است. تبيين علمي عمدتاً با هدف يافتن پاسخ برخي چرايي‌ها صورت مي‌گيرد؛ سؤالاتي كه مطلوب در آنها روشن ساختن اصل و چگونگي ضرورت وقوع حادثه‌اي، فرايندي يا نظم خاصي در شرايط معين است. به عبارت ديگر، معين كردن شرايط اوليه و زمينه‌هاي آفاقي و انفسي خاص كه با فرض وجود آنها، تحقق مبين ضرورت و قطعيت مي‌يابد. به بيان روشني‌تر، تبيين استدلالي قياسي است كه مقدمات آن از يك يا چند قانون عام آزمون پذيرد و يك يا چند گزاره شخصي و آزمون پذير و حاكي از خارج تأليف يافته و نتيجه آن، كشف رابطه يا نظم خاصي است كه محقق درصدد شناسايي و تبيين آن بر آمده است. مؤلف در اين نوشتار درصدد است تا با ذكر نمونه‌هاي گويايي، جايگاه تبيين در كشف و توضيح روابط ميان وقايع و پديده‌هاي اجتماعي را تشريع كند.

كليد واژه‌ها: تبيين، تبيين علمي، تبيين علّي، فرايند علّي، قوانين عام.

فيلسوفان علم اتفاق نظر دارند كه تبيين علمي پديده‌ها، به معناي استنتاج قضايايي از قضاياي عام‌تر ديگر است. تبيين اساساً امري استنتاجي است. پديده‌ها هنگامي تبيين مي‌شوند كه بتوان قضيه ناظر به روابط ميان پديده‌ها را از برخي قضاياي عام‌تر استنتاج نمود. اين قضاياي عام، موسوم به «قانون»اند. هدف علم ايجاد نظام‌هايي از قوانين عام است ارزش كلي قوانين عام اين است كه ‌توان پديده‌هاي تجربي خاص را در چارچوب مفاهيم آنها تبيين نمود. تبيين هنگامي حاصل مي‌شود كه بتوان مشاهدات مربوط به پديده‌هاي تجربي را منطقاً از اين قوانين عام استنتاج نمود.1

از اين رو، هر تبيين متضمن يك مقدمة كلي [=كبري] و يك مقدمة جزيي [=صغري] امر مورد تبيين و نتيجه اين قياس صوري خواهد بود. كبراي قياس، قانوني عام يا مجموعه‌اي از قوانين عام است و صغراي قياس، گزاره‌اي مربوط به يك وضعيت تجربي است كه با پديده مورد تبيين پيوند دارد. صغري در عين حال، بيانگر وضعيت خاص و نمونه‌اي است كه قانون مي‌تواند در آن عمل كند. نتيجة قياس نيز گزاره‌اي است كه اثبات مي‌كند كه چرا پديده مورد تبيين با وضعيتي كه قانون در آن امكان عمل دارد، پيوند دارد. نتيجه، نمونه‌اي است كه قانون در آن عمل مي‌كند. براي مثال، اگر پديده مورد تبيين ضعف كارايي يا ناخرسندي آشپزان يك رستوران باشد، قياس تبييني آن به شكل ذيل خواهد بود:

كبري: مديريت مردان توسط زنان موجب ناكارآمدي ايشان مي‌گردد.

صغري: خدمتكاران، آشپزها را مديريت مي‌كنند.

استنتاج بي واسطه: خدمتكاران زن هستند و آشپز‌ها مرد. از اين رو، اين نمونه‌اي از مديريت مردان توسط زنان است. نتيجه اينكه آشپزها افرادي ناكارآمد هستند.

[قياس دوم] كبري: مديريت افراد داراي موقعيت بالاتر توسط افراد، داراي موقعيت پايين‌تر مايه ناخرسندي ايشان است.

صغري: خدمتكاران، آشپز‌ها را مديريت مي‌كنند.

استنتاج بي‌واسطه: خدمتكاران از جايگاه پايين‌تري نسبت به آشپز‌ها برخوردارند. از اين رو، مثال مذكور موردي است كه در آن افراد داراي موقعيت پايين‌‌تر، افراد داراي موقعيت بالاتر را مديريت مي‌كنند.

نتيجه: آشپزها[به اين دليل] ناخرسندند.

به هر حال، قياس از سطوح متفاوتي از تعميم و مفروضات مختلفي قابل استنتاج است. بنابراين، انواع مختلفي از تبيين امكان وجود دارد. ميان تبيين برآمده از «پژوهش» آماري و تبيين برآمده از «نظريه» تفاوت عمده‌اي وجود دارد. در تبيين نوع اول، عموميت قضاياي برگرفته از قياس‌ها، به ويژه قضاياي داراي سطح كمي تجربي، محدود است. از اين رو، تبيين مشاهدات آماري مبتني بر تعميم‌هاي صرفاً احتمالي است.2 تبيين از طريق تعميم احتمالي، رايج ترين نوع تبيين در ادبيات جامعه شناختي است. جنبة قياسي اين شكل از تبيين، متضمن شيوه‌هايي است كه وابستگي ميان پديده‌هاي كمي را اثبات مي‌كند. شيوه‌هايي از وابستگي كنترل شده متغير‌ها وجود دارد كه هدف آن كشف بهترين نوع وابستگي است.

ارنست ناگل،3 نمونه‌اي متعارفي از يك جدول دو ستونه ارائه كرده است. از اين رو، اگر در يك نمونه 205 نفره از زنان مشغول به كار در كارخانه‌ها، كه 100 نفر آنان متأهل و بقيه مجرد باشند و از متأهلان 25 نفر و از مجرد‌ها 10 نفر غايب باشند، در اين صورت، مشاهدات آماري ضمني به شرح ذيل خواهد بود: 1. از جمعيت زنان مشغول به كار در كارخانه، فراواني نسبي افراد غايب در ميان متاهلين آنها ( 25/.)؛

2. فراواني نسبي افراد غايب در ميان مجردين آنها ( 9/.) مي‌باشد.

هر يك از اين مشاهدات را مي‌توان در قالب قضيه‌اي عام به شرح زير بيان نمود:

در جمعيت (K)، فراواني نسبي دارندگان ويژگي(X)، در ميان طبقه دارندگان ويژگي( Y) (y وFx) است. «اگر چنين باشد، قياس ذيل را مي‌توان بيان كرد: «از آنجايي كه فراواني نسبي اول از اهميت بيشتري نسبت به فراواني نسبي دوم برخوردار است، ارتباط مشخصي ميان وضعيت تاهل زنان و غيبت ايشان نمايان مي‌شود.»4

قياس مذكور، تبييني هر چند ضعيف، غيرمتقاعد كننده و ناخوشايند از مشاهدات آماري مزبور بدست مي‌دهد. از اين رو، تنها درصدي از زنان متاهل جزو افراد غايب شمرده مي‌شوند. البته مي‌توان اطلاعات مشخص‌تري از آنچه گفته شد، در خصوص روابط ارقام آماري فوق به دست آورد. گام بعدي در اين نوع تبيين، تحليل عاملي5 با هدف دستيابي به هر نوع وابستگي جدي‌تر و عميق‌تر ميان متغير‌هاي آماري ـ البته اگر چنين وابستگي‌اي و جود داشته باشد- است. يك فرض اين است كه پيوستگي مشهود ميان وضعيت تأهل و غيبت از كار، با عامل سومي همچون كار خانگي، توضيح داده شود. و اين در جايي است كه جمعيت زنان كارگر را به دو گروهِ زنان داراي كار خانگي مهم و زنان فاقد كار خانگي مهم تقسيم كنيم. [در اين صورت]، پيوستگي پيشين ظاهراً كاذب به نظر مي‌رسد. تعميم بر اساس نتايج حاصل از تبيين بدين صورت بيان مي‌شود: «اگر جمعيت (K) را به دو دسته (T) (=زنان داراي ويژگي سوم) و (t) (=زنان فاقد ويژگي سوم) تقسيم كنيم، در اين صورت، هيچ رابطة آماري معني داري ميان (X) و (Y) در هر دو طبقه(K) وجود ندارد.»6 صغراي اين قياس نشان مي‌دهد كه در هر دو طبقه (K)، فراواني (X) در گروه (Y) تفاوت معني داري با فراواني (x) در گروه (y) ندارد. از اين رو، همان‌گونه كه ناگل توضيح مي‌دهد، فرض اين است كه از جمعيت زنان كارگر76 نفر به كار خانگي مهم اشتغال داشته و 129 نفر آنها اين‌گونه نيستند. در گروه اول[76 نفر داراي كار خانگي مهم]، از جمعيت متاهلين آنها( Y)، 24 نفر غايب(X) و 33 نفر حاضرند(x) در حالي كه از ميان مجردان آنها(y) 8 نفر غايب و 11 نفر حاضرند. در گروه دوم(يعني 129 نفر فاقد كار خانگي مهم)، از ميان زنان متأهل آنها يك نفر غايب و 42 نفر حاضرند. در حالي كه، از ميان مجردان آنها 2 نفر غايب و 84 نفر حاضرند. در گروه زنان مشغول به فعاليت خانگي، فراواني (X) در (Y)، (42/.) است كه با فراواني (X) در گروه (x) يعني يا (42/.) برابر مي‌باشد. همين ادعا در مورد زنان فاقد اشتغال خانگي نيز صادق است. از اين رو، چون اين فراواني‌ها معادل هم هستند، مي‌توان گفت: اين از جمله مواردي است كه مي‌توان آن را در قالب يك تعميم اساسي جاي داد. نتيجه اينكه هيچ رابطه معني داري ميان (X) و (Y) وجود ندارد.

براي نشان دادن رابطة معني دار ميان( X) و ( T) و ( Y) و ( T) و نيز نشان دادن اينكه نوعي رابطه ميان (X) و ( T) وجود دارد كه ميان (Y) و (T) وجود ندارد، يا نوعي رابطه ميان (Y) و (T) وجود دارد كه ميان (X) و (T) وجود ندارد، گام‌هاي آرماني در اين قبيل تحليل‌هاي عاملي، دستيابي به يك رابطه كامل بر اساس وابستگي كلي يك متغير با متغير مورد نظر ديگر يا استقلال كلي يك متغير از متغير ديگراست.7 در عين حال، حتي پيش از دستيابي به رابطه ميان متغير‌هاي مشخص، هدف تحليل تبييني يافتن چيزي است كه ما واژه «كانون يابي»8 را در مورد آن به كار مي‌بريم. دو ايده در اين عبارت مندرج است: يكي «كانون» و ديگري «يافتن».

«كانون‌يابي» به قلمرويي اشاره دارد كه در آن تبيين‌هاي مناسبي از برخي پديده‌هاي مورد تبيين يافت مي‌شود. مفهوم «كانون يابي» به مشكل كشف تبيين‌ها ارجاع دارد: اين مفهوم نه به يك متغير منفرد مستقل، بلكه به يك جهان گفتماني اشاره دارد كه در آن، اين نوع متغير يا مجموعه‌اي از اين نوع متغير‌ها يا تعميم‌ها به متغيرهاي ديگري، كه احتمالاً يافت مي‌شوند، ارجاع مي‌يابند. در اين نمونه، مشكل كانون يابي، يافتن تبيين‌هايي براي (X) در مقوله متغير‌هاي ارائه شده توسط (Y) (متغير‌هاي داراي ارتباط ظاهرا مستقيم) يا در مقوله (T) (متغير‌هاي سه عاملي) يا نيافتن آن در مقوله نوع (Y) و مقوله نوع (T) است. مشكل كانون يابي به بيان گزاره‌هاي كيفي ارائه شده، يافتن تبيين‌هايي براي غيبت از كار، در قلمرو وضعيت تأهل يا در قلمرو فعاليت‌هايي نظير خانه داري و يا در هر دو قلمرو است.

به هر حال، تبيين در سطح آماري اگر چه براي علم اساسي است، با اين وجود، بسيار محدود است. قضاياي عام از قياس‌هايي ساخته مي‌شوند كه معلول فرضيات موردي هستند. اين قضايا به داده‌هاي نمونه‌اي خاص، كه در يك زمان مشخص گرد‌آوري شده اند، محدودند. علاوه بر اين، اين نوع تبيين هيچ نوع فرضي در خصوص موضوع مورد مطالعه مطرح نمي‌كند. به بيان ديگر، اين نوع تحليل عاملي را مي‌توان براي مطالعه موضوعاتي غير از مطالعه رفتار انسان نيز به كار گرفت. قضاياي عام صرفاً به توزيع‌هاي فراواني كمي مربوطند.

در سطح نظريه نظام وار است كه مي‌توان از وضعيت خاص فراتر رفت و قضاياي عام برگرفته از قضاياي ديگر از جمله فرضيه‌هاي كيفي را از طريق فرضيه‌هاي موردي تبيين نمود و بدون محدود شدن كلي، به يك نمونه يا عنصر زماني نتيجه گرفت. همچنين در اين سطح است كه مفروضات غيركمي مربوط به موضوع شكل مي‌گيرند.9

نظريه نظام‌وار، مجموعه‌اي از قضاياي به هم وابسته است كه استنتاج طيفي از قضايا يا طيفي از فرضيات ديگر را ممكن مي‌سازد. جورج هومنز در اين باره مي‌گويد: يك نظريه در خصوص يك پديده، متشكل از مجموعه‌اي از قضايا است كه هر يك رابطه‌اي را ميان ويژگي‌هاي طبيعت بيان مي‌كنند. اما هر نوع جمله‌اي شرايط لازم براي [تبديل به] چنين قضيه‌اي را ندارد. اين قضايا متشكل از تعاريف ويژگي‌هاي مذكور نيستند. ساخت يك طرح واره مفهومي، هر چند بخش اجتناب ناپذيري يك كار نظري است. اما خود في نفسه نظريه نيست. همچنين يك قضيه به سادگي رابطه ميان اين ويژگي‌ها را نشان نمي‌دهد. در مقابل، اگر تغييري در يكي از اين ويژگي‌ها بوجود آيد، اين تغيير دست كم بايد با مشخص كردن تغيير محتمل در ساير ويژگي‌ها شروع شود. اگر يكي از اين ويژگي‌ها غايب شود، ديگري نيز غايب خواهد شد. اگر ارزش يكي از اين ويژگي‌ها افزايش يابد، ارزش ديگري نيز افزايش خواهد يافت. اين ويژگي‌ها و متغير‌ها پديده‌هايي محتمل الوقوع هستند.10

يكي از نشانه‌هاي اساسي يك نظريه علمي مناسب، هماهنگي ميان قضايا و مجموع قضاياي آن است. تناقض و تهافت ميان قضايا، غالباً از اين واقعيت ناشي مي‌شود كه قضاياي مذكور از مفروضات متفاوت، به ويژه مفروضات متفاوت در خصوص كانون‌يابي استنتاج شده باشند. نتيجه حاصل اين است كه، چنين قضايايي بيشتر بخش‌هايي از دو نظريه متفاوت‌اند تا يك نظريه.11 جنبه‌هاي بسط يافته‌تر نظريه‌هاي سيستمي و نيز كاربرد مدل‌ها را در ادامه اين نوشتار مورد بررسي قرار خواهيم داد. اينك ضروري است تا تفاوت ميان انواع تبيين سيستمي پيشرفته در جامعه شناسي را شناسايي كنيم.

ناگل خاطر نشان مي‌سازد كه در ادبيات علوم اجتماعي، دو نوع تبيين نظري، يكي فردگرايي روش شناختي و ديگري كاركرد گرايي برجسته و شاخص هستند. از ديدگاه تبييني، تفاوت اساسي ميان اين دو رويكرد، به تفاوت آنها در كانون‌يابي بر مي‌گردد. فردگرايي روش شناختي، در صدد است تا كانون‌يابي را در قلمرو روان شناختي قرار دهد و تبيين پديده‌هاي اجتماعي را كلاً به مفاهيم روان شناختي همچون ويژگي‌هاي افراد تقليل دهد.12 نظريه‌هاي رفتارگرايي اجتماعي، از جمله كنش متقابل نمادين را مي‌توان در اين مقوله جاي داد.13 از سوي ديگر، تبيين كاركردي كانون‌يابي را در ويژگي‌هاي جمع‌ها و جماعت‌ها قرار مي‌دهد. از اين رو، اين مواضع از مفروضات فلسفي متفاوت ناشي شده‌اند.

به هر حال، كاركردگرايي يك مسئله تبييني خاص را پيش مي‌كشد. از آنجايي كه كانون يابي بيشتر در ويژگي‌هاي جمع‌ها قرار دارد تا ويژگي‌هاي افراد، يك فرض تلويحي اين است كه نظام‌هاي ارتباطي ميان افراد انساني، اصالتاً قابليت لازم براي اعمال يك تأثير تعيين كننده بر رفتار افراد را دارند. اين نوع كل‌گرايي، مشابه تبيين حيات گرايانه14 در زيست شناسي است.15

ماهيت دقيق تبيين ارائه شده از سوي كاركرد گرايي، موضوع بسيار بحث انگيزي بوده است. در مباحثات اخير، سه موضوع انتقادي راجع به كاركردگرايي شهرت بيشتري يافته‌اند. هر سه موضع انتقادي، با تفصيل بيشتري در ادامه اين نوشتار بررسي خواهند شد. اينك به تعريف اجمالي آنها بسنده مي‌كنيم. موضع اول، به كينزلي ديويس16 منسوب است. وي معتقد است كه كاركردگرايي يك روش تبيين معتبر است، اما نه يك روش متمايز، چه همه علوم در مطالعه رابطه ميان اجزا با كل، رويه‌اي مشابه كاركردگرايي را دنبال مي‌كنند. از اين رو، تلقي كاركردگرايي به عنوان يك شكل تبيين منحصر به فرد اسطوره‌اي است كه در گذر زمان از بين خواهد رفت.17

موضع دوم به خوبي توسط كارل همپل.18 بيان شده است. وي مدعي است كه كاركردگرايي اگر چه يك روش تبيين متمايز است، اما روشي نسبتاً ضعيف و نامناسب و نوعي تبيين نسبتاً مشكوك و مبهم را به دست مي‌دهد.19

موضع سوم، با صراحت توسط جورج هومتر20 بيان شده است . وي معتقد است كه كاركردگرايي يك روش تحقيق است، نه يك روش تبيين. كاركردگرايي يك نظريه علمي اساسي نيست؛ زيرا از تأمين لوازم يك نظريه علمي قاصر است. به بيان ديگر، كاركردگرايي نظامي از قضايا كه بتواند تعيين كند چه تغييري در ويژگي‌هاي يك پديده، در صورت وقوع تغيير در ويژگي‌هاي ديگر آن پديده به وقوع خواهد پيوست، بوجود نمي‌آورد.21 اين موضع مدعي است كه فردگرايي روش شناختي در صدد است كه كنش‌هاي انساني، ناشي از جمع يا هر يك از اجزا آن، در حقيقت همان كنش‌هايي است كه توسط فرد به عنوان شخص صورت مي‌گيرد. از اين رو، اگر ما در صدد تبيين رفتار واقعي باشيم، بايد آن را در قالب مفاهيمي كه بيشتر به پديده‌هاي واقعي ارجاع مي‌دهند تا پديده‌هاي فرضي، تبيين كنيم؛ زيرا پديده‌هاي فرضي تنها بر اساس پديده‌هاي واقعي تبيين پذير مي‌شوند.

همان گونه كه بيان شد، يكي از معضلات اساسي تبيين، مسئله كانون يابي است. بر اساس انتقاد ديويس از كاركردگرايي، كانون يابي در كاركردگرايي با كانون يابي در ساير تبيين‌هاي علمي تفاوتي ندارد. بر طبق نظريه انتقادي همپل، كانون يابي در كاركردگرايي، از توليد قضايايي كه تبيين‌هاي ارضا كننده به دست دهند، قاصر است. از اين رو، كاركردگرايي يك كانون يابي نسبتاً ضعيف است. بر اساس انتقاد هومنز، كانون يابي كاركردگرايانه در نتيجه هيچ تفاوتي با كانون يابي فردگرايي روش شناختي ندارد.

اين موضوع، مشكل معناي «كانون يابي» را به ميان مي‌كشد. همان‌گونه كه بيان شد، كانون‌يابي به رابطه وابستگي ميان پديده‌ها اشاره دارد. اگر پديده‌اي به هر نحو ممكن به پديده يا مجموعه‌اي از پديده‌هاي ديگر وابسته باشد، مي‌توان‌ ادعا كرد كه اين پديده از برخي جهات، توسط پديده ديگر تعين يافته است. همة تبيين‌ها در صدد كشف ماهيت دقيق اين وابستگي در موارد خاص‌اند. از اين رو، يك شيوه براي ارزيابي يك نظريه علمي، بررسي كانون نهفته در قضاياي آن است. انواع متعددي از كانون يابي، توسط فيلسوفان علم مشخص شده است و از اين تعداد، تنها تعيّن علّي است كه مباحث بسيار مهمي را برانگيخته است.22

اين نوشتار در تلاش براي فهم كامل‌تر از نوع تبيين ارائه شده توسط كاركردگرايي و الزامات علّي نظريه كاركردي در جامعه شناسي است. در جامعه شناسي معاصر، كاركردگرايي مهم ترين تلاش منحصر به فرد براي ساخت يك نظام تبيين علمي كاملاً جامعه شناختي را صورت داده است. هدف اين نوشتار ارزيابي كاركردگرايي از منظر اهميت علّي آن است. در اين موضوع بسيار اندك سخن گفته شده است. تاكنون هيچ كار مشخص قابل ملاحظه‌اي در ارتباط با اين موضوع صورت نگرفته و بيشتر داده‌ها و اطلاعات مربوط به آن، نسبتاً سطحي و خام به نظر مي‌رسند.23 از اين رو، مطالعه حاضر كاري پيشگام در اين حوزه است. فرض اساسي اين است كه تبيين علي، نهايتاً تبييني است كه از نظر عقلي ارضا كننده ترين است و دانشمندان معمولاً در پژوهش‌هاي خود تصريحاً يا تلويحاً چنين تبييني را جستجو مي‌كنند.

مك آيور24 در اين باره مي‌نويسد: اين نتيجه گيري كه همه روابط ميان اشياء، اگر في نفسه روابط علّي نباشد، دست كم در مواردي زمينه علّي دارند، غيرمعقول نيست. براي نمونه، تفاوت ميان همبستگي و رابطه علّي را مورد ملاحظه قرار مي‌دهيم. همبستگي ... يك رابطه هميشگي ميان اشياء نيست. رابطه ميان متغير‌هاي كمي، يك رابطه رياضي است؛ يعني رابطه ميان تعدادي شاخص كه ممكن است ما را به كشف رابطه اشياء هدايت كند. همبستگي به معناي دقيق كلمه فاقد هرگونه معنا و مضمون پويا است [و بيانگر]. چيزي بيش از مشابهت ميان حيوانات و ابرها نيست. ما در بررسي‌هاي خود براي شناخت روابط اشياء، همبستگي‌هاي بيروني را جستجو مي‌كنيم. ... ما تنها هنگامي در صدد يافتن همبستگي‌ها برمي آييم كه آنها را داراي اهميت علّي محتمل بينگاريم.»25

از اين رو، اين مطالعه به جنبه‌هاي فراجامعه شناختي كاركردگرايي معطوف است و بر ارزيابي ارزش تبييني علّي كاركردگرايي تأكيد دارد. در اين مطالعه، كاركردگرايي بويژه، به روايتي كه در آثار تالكوت پارسونز، رابرت.كي.مرتون و برخي از مفسران آنها طرح شده، بررسي خواهد شد. بينش‌هاي كاركردگرايانه اين دو متفكر در بسياري از جنبه‌ها با هم اختلاف و تغاير دارند. آنها، دو رهيافت متفاوت به تبيين كاركردي ارائه كرده اند كه هر يك از مجموع مفروضات متفاوتي استنتاج شده است. انگاره كاركردگرايي پارسونزي با لوازم علّي بسيار گسترده آن مورد توجه قرار خواهد گرفت.

انگاره عليت و انواع متفاوت آن، كه در اين مطالعه مطرح شد، بر كارهاي ماريوبنگ26 و پي جنت27 مبتني است.28 كار پي جنت كاري قديمي است و احتمالاً با رويكردي غيرانتقادي در اين مطالعه، مورد استفاده واقع شده است. با اين وجود، بيان آن در خصوص مسئله حتميت و قطعيت روشن است. اين اثر حتي اگر مطلب قابل طرحي هم نداشته باشد، باز براي اهداف اين مطالعه ارزش تجربي و آزمايشي خواهد داشت.

اين مطالعه به‌دليل اينكه از دو رهيافت كاركردي و علّي كه هر دو در مقاطعي كانون اختلاف نظر‌ها و تضارب آراء بوده‌اند؛ قلمرو آن نيز گسترده خواهد بود. اين مطالعه ضرورتاً همه مسائل مطرح شده را حل نمي‌كند و به همه سؤالات مربوط پاسخ نمي‌گويد. با اين وجود، اميد است اين مطالعه به قدر كافي چيستي تبيين كاركردي در جامعه شناسي را روشن و به بسط بيشتر منطق آن كمك كند و كاربرد موثرتر آن در بررسي‌هاي تجربي را ممكن سازد.

بقيه اين نقش، به بررسي اهداف و تعريف كاركردگرايي، تبيين انگاره عليت، آن‌گونه كه در اين مطالعه پذيرفته شده است و شرح مختصري از مسئله عليت در كاركردگرايي اختصاص يافته است. بخش دوم، به بررسي چگونگي آنچه در اين مطالعه تحت عنوان «عليّت مولد»،29 كه متضمن در كاركردگرايي است، مي‌پردازد. بخش‌هاي سوم و چهارم، به بررسي آنچه از آن به عنوان لوازم «عليت غايي»30 كاركردگرايي ياد مي‌شود، اختصاص يافته است. بخش پاياني اين مطالعه، به ارزيابي ارزش تبييني كاركردگرايي از منظر الزامات علّي آن و از منظر ايرادات وارد توسط برخي منتقدان معاصر پرداخته است.

هدف، رويه و تعريف كاركردگرايي

كاركردگرايي در جامعه شناسي به عنوان تلاشي متأخر براي يك‌پارچه سازي معرفت جامعه شناختي در قالب يك شكل نظري به ظهور رسيده است. سؤالي كه كاركردگرايي درصدد در پاسخ آن، است اينكه چگونه مي‌توان پديده‌هاي اجتماعي را به عنوان متغير‌هايي كه به صورت ديناميكي به هم وابسته اند، مورد بررسي قرار داد. در اينجا تاكيد بر چيزي است كه پارسونز آن را « ميل ديناميكي نظريه» نام نهاده و از «دانش ديناميك » استنتاج شده است.31

تنها با ارجاع به اين ميل ديناميكي است كه مي‌توان كاركردگرايي را به خوبي شناخت نمود. دانش ديناميكي، نمونه ايده آل چيزي است كه كاركردگرايي در جستجوي آن است. دانش ديناميكي، نمونه ايده آل همه پژوهش‌هاي علمي است. پارسونز و مرتن، هر دو در اين خصوص اتفاق نظر دارند. تحليل ديناميكي در شكل ايده‌آل، مشابه تحليل رياضي است. اين ايده آل در معناي رسمي، تنها در نظام‌هايي از معادلات تفاضلي مكانيسم‌هاي تحليلي به دست مي‌آيد. همة علوم ديگر به يك سطح«ابتدايي‌تر » از تحليل‌هاي نظري نمادين محدود شده‌اند.32

مرتن اين ايده آل را چنين بيان مي‌كند: واژة كاركرد دقيق ترين معناي خود را در رياضيات مي‌يابد. اين واژه در رياضي به متغير مرتبط با يك يا چند متغير ديگر اطلاق مي‌شود. اين متغير‌ها بر حسب آنچه آن متغير محتملاً نشان مي‌دهد، يا بر حسب ارزشي كه به ارزش آن متغير وابسته است، ملاحظه مي‌شوند.33

مسئله گوهري تحليل مكانيكي، آنگونه كه پارسونز خاطر نشان كرده، امكان عمل يك هيات ـ براي مثال- نظامي از متغير‌هاي هم‌زمان است. اين معناي از امكان، به صورت قياسي از يك جنبه يا بخشي از يك نظام متغير‌ها به بخش ديگري تغيير جهت داده، به گونه‌اي كه «مي‌توان گفت كه اگر واقعيت‌هاي موجود در بخش الف( AوB) باشند، متغير‌ها در بخش ب بايد ( CوD) باشند.34 پارسونز اين معنا از تحليل ديناميكي را چنين توضيح مي‌دهد:«جنبه گوهري تحليل ديناميكي در كامل ترين معناي خود، بحث از مجموعه‌اي از پديده‌هاي داراي وابستگي متقابل همزمان، به معناي رياضي آن است. ساده ترين مصداق از تحليل ديناميكي بيان تأثير متغير يك عامل پيشيني و مقدم است. در عين حال، اين تحليل از بيان تأثير متقابل اين تغييرات بر عامل مذكور اجتناب مي‌كند. راه حل مطلوب در اختيار داشتن يك نظام كاملاً منطقي از تعميم‌هاي ديناميكي است كه مي‌تواند همه عناصر داراي وابستگي متقابل ميان همه متغير‌هاي اين نظام را توضيح دهد.

پارسونز در مقايسه با مرتن، علاقه بيشتري به مشكل تحليل ديناميكي از خود نشان داده است. وي تحليل ديناميك را به تفصيل مورد بحث قرار داده و به شاخه‌هاي آن توجه كرده است. در مباحث بعد روشن خواهد شد كه علاقه اولي مرتن، اساساّ به موضع ديگري معطوف است. پارسونز به دلايلي، برخي از مسائل مهم تحليل كاركردي را بدون پاسخ رها كرده است.

با اين وجود، هم پارسونز و هم مرتن اذعان دارند كه دست كم در وضعيت موجود جامعه شناسي، كمال مطلوب بودن تحليل ديناميكي غير قابل دريافت است. مرتن خاطر نشان مي‌سازد كه تجارب به عمل آمده در جامعه شناسي و مردم شناسي اجتماعي نشان مي‌دهد كه كمال مطلوب بودن تحليل ديناميكي در شكل بسيار گسترده و نادقيق در قالب ايده‌هايي همچون «وابستگي متقابل كاركردي »، «روابط كاركردي»، «وابستگي متقابل متغيرها»، و غير آن، اظهار شده است.35 پارسونز در صدد تبيين اين واقعيت است كه چرا تحليل ديناميكي در كاملترين معناي خود، امروزه درك شدني نيست؟ در ادامه به طرح نظريه تحليل ساختي ـ كاركردي خود، به عنوان بهترين جايگزين ممكن براي تحليل ديناميكي در اوضاع و شرايط مختلف مي‌پردازد.

پارسونز و مسئله تحليل ديناميكي

بر طبق نظر پارسونز، نظامي از متغير‌ها، كه تحليل ديناميكي را مجاز مي‌سازد، استدلال قياسي از يك مجموعه متغيرها نسبت به مجموعه ديگر ضرورتاً به طور تلويحي روابط ميان اين متغير‌ها را معين و يك دست مي‌سازد. معناي عام و بنيادين اين نظام، وابستگي متقابل متغير هاست. وابستگي متقابل متضمن هم استقلال و هم وابستگي متغيرهاست. به عبارت ديگر، «همه متغير‌هاي داراي وابستگي متقابل با اين خصيصه واقعي كه متغير‌هاي موجود در يك نظام هستند، با متغير‌هاي ديگر وابستگي متقابل دارند.»36

يك متغير وابسته، «متغيري است كه با متغير ديگري همچون خود رابطه ثابت و قطعي دارد. اگر ارزش (X) (به عنوان يك متغير مستقل) شناخته شود، ارزش (Y) (يعني متغير وابسته) را مي‌توان با بهره گيري از فرمولي كه بيانگر رابطه آنهاست، بدون نياز به هيچ گونه داده تجربي ديگر استنتاج نمود. معني اين سخن اين است كه ارزش و تبيين هر متغير، رابطه آن با روابط ساير متغير‌ها است. به عبارت ديگر، ارزش (Y) (متغير وابسته) نه فقط به رابطه اش با (X) (متغير مستقل نسبت به (Y)) و (Z) (متغير مستقل ديگر نسبت به (Y)،  بلكه به رابطه ميان (X) و (Z) (متغير‌هاي وابسته نسبت به يكديگر) نيز بستگي دارد. نتيجه اينكه، و البته اين نتيجه در صورتي كه يك تحليل ديناميكي كاملي صورت گيرد، قطعي و مسلم است. ـ ارزش هيچ متغيري به طور كامل تعيين نمي‌شود، مگر آنكه رابطه آن با همه متغير‌هاي ديگر موجود در يك نظام و نيز روابط همه آن متغير‌هاي ديگر با خودشان شناخته شود. پارسونز همه روابط موجود در درون يك نظام را «يكنواختي‌هاي فرايند ديناميكي» نام نهاده است.37

در رابطه با پديده‌هاي اجتماعي، چنين تحليلي از يكنواختي‌هاي فرايند ديناميكي- به بيان پارسونز- در جامعه شناسي معاصر وجود ندارد. دليل امر اين است كه «ما به سادگي در موضع دريافت يكنواختي‌هاي فرايند ديناميكي در نظام اجتماعي، جز به صورت موردي و گاه و بيگاه، نيستيم. » فرايند ديناميكي در مطالعة پديده‌هاي اجتماعي، به فرايند كنش مولفه‌هاي آن فرايند اشاره دارد. متأسفانه، دانش ما از اين فرايند، تا آنجا كه به نظام اجتماعي مربوط مي‌شود، بسيار ناقص است. مشكلي كه در اينجا وجود دارد اين است كه چگونه و تحت چه شرايطي مامي توانيم دانش خود از فرايند كنش و مولفه‌هاي آن را براي مطالعه پديده‌هاي اجتماعي بسيج كنيم تا بتوانيم در حد امكان، يك تحليل ديناميكي به دست دهيم؟ پاسخ پارسونز همان نظريه ساختي ـ كاركردي اوست. وي مي‌نويسد: اساسي ترين شرط يك تحليل ديناميكي موفق، ارجاع مستمر و نظام‌وار هر مسئله به وضعيت آن نظام، به مثابه يك «كل» است. اگر تأمين اين مهم از طريق جاي دادن صريح هر واقعيت مناسب، به عنوان ارزش يك متغير جاي گرفته، در تحليل ديناميكي در يك موضع خاص ممكن نباشد، در آن صورت، بايد شيوه‌هاي سادهسازي ديگري جستجو كرد. از نظر منطقي، اين امر تنها از طريق جابه جايي برخي مقولات تعميم يافته از نقش متغير‌ها و نحوة عمل آنها به عنوان عناصر ثابت ممكن مي‌شود. يك نظام تحليلي از نوع مكانيكي، تنها براي عناصر معين «خارج» از نظام، كه اين عناصر مشروط و مقيد به آنند، چنين عمل مي‌كند. اين امر از نظر منطقي تنها در «درون» نظام عملي است. اين اساسا همان چيزي است كه به هنگام به كارگيري مقولات ساختاري در نحوة عمل مسائل ديناميكي، به وقوع مي‌پيوندد. كاركرد آنها، براي ساده سازي مسائل ديناميكي در جايي است كه اين مسائل بدون امكان تحليل رياضي خالص قابل تدبير باشند. با اين وجود، زياني كه بسيار هم قابل توجه است، از طريق ارتباط دادن صريح و نظام‌وار همة مسائل به نظام كل تا حدي جبران شدني است؛ زيرا ساختار يك نظام، آنگونه كه در متن يك شماي مفهومي تعميم يافته توصيف شده است، ذاتاً يك ابزار تحليل تكنيكي است. اين ابزار تضمين مي‌كند كه هيچ موضوع مهم و قابل توجهي سهواً مورد غفلت واقع نمي‌شود، اهداف را به صورت ضعيف به هم پيوند مي‌دهد و به مسائل و راه حل‌ها محوريت مي‌بخشد. اين ابزار همچنين خطر را به حداقل مي‌رساند، تفكر خردمندانه را صراحت مي‌بخشد و شكاف‌ها را با توسل به مقولات رسوبي پذيرفته شده پر مي‌كند.38

ساخت جايگزين پارسونزي براي يك تحليل ديناميكي كامل همچون نظريه ساختي- كاركردي، از سه مرحله تركيب يافته است. مرحله اول: براي ساده سازي مسئله مربوط به پيچيدگي متغير‌هاي به هم وابسته، مجموعه‌اي از اين متغير‌ها جابه جا شده و به عنوان مقولات ساختي يا پديده‌هاي ثابت و نه متغير مورد بررسي قرار مي‌گيرند. داشتن يك نظام كامل از چنين مقولاتي مستلزم تأمين و توصيف مناسبي از نظام اجتماعي تجربي است. نظام مقولات ساختي به عنوان يك شماي مفهومي به زمينه‌اي براي تحليل ديناميكي تبديل مي‌شود.

مقوله‌هاي ساختي به كانون‌هاي ارجاع سازمان دانش ديناميكي تبديل مي‌شوند. اين مقوله‌ها، چنين نقشي را به اين دليل ايفا مي‌كنند كه اكنون به عنوان عناصر ثابت ظاهر مي‌گردند؛ عناصري كه به طور مستقل و نه بر اساس ساير متغير‌ها تعريف مي‌شوند. به هر حال، اين مقوله‌ها صرفاً ابزارند و به تناسب پيشرفت‌هاي دانش ديناميكي، ارزش تبييني مستقل خود را از دست داده و مجدداً به جرگه متغيرها باز مي‌گردند. پارسونز تأكيد مي‌كند كه «به موازات توسعه دانش ديناميكي، اهميت تبييني "مستقل" مقولات ساختي تنزل مي‌يابد.»39 براي مثال، هنجارها، ارزش‌ها و نقش‌ها معقولات ساختي هستند كه بر اساس پديده‌هاي اجتماعي متفاوت تبيين مي‌شوند. براي بسط اينكه هنجارها، ارزش‌ها و نقش‌ها، خود بر اساس مقولات ديگر تبيين شوند، اين مقولات اهميت تبييني مستقل خود را ازدست داده و ويژگي متغير‌ها را به خود مي‌گيرند. از اين رو، وظيفه انحصاري مقولات ساختي، بررسي وكنترل مجموعه‌هاي پيچيده از روابط متغير‌ها است. پارسونز در اين باره مي‌نويسد:

لازم به ذكر است كه در علم مكانيك، ساخت نظام به عنوان يك عنصر نظري متمايز دخالت داده نمي‌شود؛ زيرا اهداف توصيفي، براي هر وضعيتي از نظام مناسب خواهند بود. اما در يك سطح ديناميكي، ساخت در درون فرايند و وابستگي متقابل تحليل مي‌رود. اين به معناي عطف توجه به اين واقعيت مهم است كه ساخت و فرايند مقولات تا حد زيادي نسبي هستند. ساخت نه به هيچ نوع ثبات هستي شناختي در پديده‌ها، بلكه صرفاً به يك ثبات نسبي ارجاع دارد. اين ثبات نسبي براي يكنواختي‌هاي تا حد زياد ثابت در نتيجة فرايند‌هاي زير بنايي هستند كه ثباتشان در درون محدوديت‌هاي معين، يك فرض عملي كاربردي است.40

گام دوم در پي ريزي نظريه ساختي- كاركردي، ارتباط دادن مقولات ساختي به عناصر متغير ديناميكي در يك نظام است. اين امر از طريق مفهوم «كاركرد»، كه نقش آن تأمين معيار اهميت عوامل و فرايند‌هاي ديناميكي در درون نظام است، انجام مي‌پذيرد. متغير‌هاي ديناميكي نيز همچون فرايند‌هاي ديناميكي، با مقولات ساختي ارتباط دارند. اين ارتباط از طريق اثبات چگونگي ربط آنها با نظام اجتماعي كل، بر اساس مقولات ساختي فهم مي‌شود. اثبات رابطه به معناي تعيين پيامد‌هاي فرايند‌هاي ديناميكي براي نظام كل، بر اساس حفظ يا تغيير است، براي مثال، تعيين اينكه آيا اين فرايند‌ها موجب حفظ ثبات نظام اجتماعي هستند يا موجب تغيير درآن، آيا اين فرايند‌ها يكنواختي نظام را موجب مي‌شوند يا تلاشي آن را؟41 ارزيابي چنين رابطه‌اي، تحليل كاركردي يا تحليل كاركرد‌هاي فرايند‌هاي ديناميكي ناميده مي‌شود. تعريف اختصاصي پارسونز اين است:

اهميت كاركردي در اين متن ذاتاً غايت گرايانه است. يك فرايند يا مجموعه‌اي از وضعيت‌ها يا به حفظ (يا توسعه) نظام «كمك» مي‌كنند يا به دليل «كژ كاركردي»، موجب كاهش يكپارچگي، تأثير بخشي و غير آن در نظام مي‌شوند. از اين رو، ارجاع كاركردي همه وضعيت‌ها و فرايند‌هاي خاص به وضعيت نظام كل، به عنوان يك واحد در حال حركت، تساوي منطقي معادله‌هاي همزمان در يك نظام كاملاً توسعه يافته از نظريه تحليلي را تأمين مي‌كند. به نظر مي‌رسد، اين طريق، تنها طريقي است كه مي‌توان در آن وابستگي متقابل ديناميكي عوامل متغير در يك نظام را بدون ابزار‌هاي تكنيكي رياضي و پيش نياز‌هاي عملي و تجربي كاربرد آنها آشكارا تحليل كرد.42

و بالاخره، سومين گام ضروري براي تكميل تحليل ساختي -كاركردي جاي دادن مجموعه‌اي از «مقولات كاركردي ديناميكي» است كه فرايند‌هاي مهم از طريق آنها ساخت‌هاي ويژه را حفظ يا تغيير مي‌دهند. ارتباط نظام با محيطش را توصيف مي‌كنند. آنها همچنين براي يك توصيف منطقاً مناسب از يك نظام تجربي عيني الزاماً بايد تكميل شوند. در پايان، اين بخش به نقل كلامي از پارسونز مي‌پردازيم كه در آن، مشكل تحليل ساختي ـ كاركردي، به عنوان جايگزيني براي تحليل ديناميكي به اختصار بيان شده است:

اگر ما يك نظام كاملاً تعميم يافته از مقولات براي توصيف و مقايسه نظام‌وار ساخت نظام‌ها داشته باشيم در آن صورت، عرصه‌اي خواهيم داشت كه در درون آن، مي‌توان دانش ديناميكي خود را راجع به فرايند‌هاي انگيزشي، كه در مناسبات نظام اجنماعي از اهميت برخوردارند، بسيج كنيم.

دانشي كه ما در اختيار داريم، چند پاره و از موقعيت تحليلي بسيار ناهموار و ناموزون برخوردار است. مؤثرترين شيوه براي سازمان دهي اين دانش در راستاي اهداف مورد نظر، ارتباط دادن آن به طرحي از كانون‌هاي ارجاع مربوط به نظام اجتماعي است. اين آنجايي است كه بايد از مفهوم «كاركرد» مورد نظر، سخن گفت. البته، ما بايد يك فرايند ديناميكي را از نظرساختاري در نظام اجتماعي «جاي» دهيم. و فراتر از آن، اهميت تعميم‌هاي مربوط به آن را مورد آزمون قرار دهيم. اين آزمون اهميت، شكل رابطه «كاركردي» فرايند را به خود مي‌گيرد. اين آزمون همچنين به اين سؤال پاسخ مي‌دهد: چه پيامد‌هاي متفاوتي براي نظام داراي دو يا چند نتيجه جايگزين از يك فرايند ديناميكي، محتمل خواهد بود؟ چنين پيامد‌هايي براي جاي دادن واژه‌هاي حفظ ثبات يا ايجاد تغيير، و يكپارچگي يا به هم ريختگي نظام در يك معناي معين يافت خواهند شد.43

مرتن و مشكل مفاهيم ساختاري و پيامد‌هاي آنها

مرتن بر خلاف پارسونز، علاقه چنداني به مسئله تحليل ديناميكي و جايگزين‌هاي آن ندارد. كمال مطلوب نظريه علمي از نظر او، لزوماً ملاحظه همه پديده‌ها به عنوان متغير‌هاي يك نظام نظري جامع و فراگير نيست.44 بيشتر به مختصات تحليل كاركردي، با اين هدف كه آن را عملاً قابل كاربرد در پژوهش قرار دهد، علاقه مند است. مرتن هيچ گاه تعريف مختصري از كاركردگرايي ارائه نكرده است. از نظر وي، جهت‌گيري اصلي كاركرد گرايي «در عمل، تفسير داده‌ها از طريق اثبات پيامد‌هاي آنها براي ساختار‌هاي بزرگتري، كه در ضمن آنها جاي گرفته اند» است.45 در عين حال، وي در هيچ جا، آنگونه كه بايد «ساختار‌هاي بزرگ تر» را مشخص نكرده است. اين ساختار‌ها «طيفي از واحد‌ها هستند كه براي هر بخش پيامد‌هاي معين دارند. » در عين حال، اين طيف ممكن است مركب از «افراد در موقعيت‌هاي مختلف، خرده گروه‌ها، نظام اجتماعي بزرگ‌تر و نظام‌هاي فرهنگي باشند.»

از نظر پارسونز، داشتن يك تصوير كامل و متعين از جهان كلي تحليل كاركردي از اهميت ويژه برخوردار است؛ زيرا اين امر بستگي كاملي به مسئله تحليل ديناميكي دارد. از سوي ديگر، مرتن بر مسائل عملي تحقيق تاكيد كرده و اين سؤال نظري مهم را بدون پاسخ وانهاده است. او مشكلات موجود در تعيين يك جهان «كلي» از تحليل كاركردي را مد نظر قرار داد. مرتن اين فرض، كه جهان تحليل كاركردي همواره نظام اجتماعي به مثابه يك كل است، را مورد سؤال قرار داده است: «آيا مفاهيم فرهنگي كاركرد يكپارچه‌سازي براي جامعه به عنوان يك نظام يا براي همه اعضاء جامعه دارند؟ اين سؤال بيشتر سؤالي تجربي در خصوص واقعيت است تا يك اصل موضوع.46 چنين اعتراضي احتمالاً موجه خواهد بود. با اين وجود، اگر تحليل كاركردي به معناي فوق مورد نظر باشد، [در آن صورت] يك نظام نسبتاً روشن و مستقل الزاماً بايد به عنوان يك فرض پذيرفته شود. اين مسئله را در ارتباط با مفهوم كاركرد و مدل ارگانيكي، بعداً با تفصيل بيشتري مورد بحث و بررسي قرار خواهيم داد.

سهم مرتن در كاركردگرايي، تشخيص و تعيين مسائل خاصي است كه يك پارادايم را براي تحليل كاركردي فراهم مي‌سازد. اين مفاهيم در ابتدا شامل مفهوم، مفاهيم، كاركردها، شبكه متوازن مجموعه نتايج و جايگزين‌هاي كاركردي مي‌شوند. شايد مشخص‌ترين عنصر كاركردگرايي مرتن، تأكيد او بر مفاهيمي است كه به كاركرد‌ها منسوب‌اند. در حقيقت، مي‌توان كاركردگرايي او را «مفهوم محور» و كاركردگرايي پارسونز را «نظام محور» ناميد.47 از ديد وي، مفاهيم با مقولات ساختاري پارسونزي قابل مقايسه اند و بايد آنها را « به عنوان مفاهيمي تا حد امكان كامل و دقيق» توصيف نمود.48 مرتن از آنچه بايد در توصيف يك مفهوم ملحوظ شود، به تفضيل سخن گفته است و عناوين ذيل معرف ديدگاه اوست:

1. جهت گيري شركت كنندگان در يك الگو در درون ساخت اجتماعي يعني مشاركت تغيير پذير؛

2. ملاحظه شيوه‌هاي جايگزين رفتار، قطع نظر از تأكيد بر يك الگوي مشهود؛

3. معاني عاطفي و شناختي مربوط به شركت كنندگان در اين الگو؛

4. تمايز ميان انگيزه‌هاي مشاركت در يك الگو و رفتار عيني موجود در آن الگو؛

5. نظم‌هاي رفتاري توسط مشاركت كنندگان دريافت نمي‌شوند، آنچه دريافت مي‌شود با الگوي اصلي رفتار ارتباط دارد.49

با اين وجود، مرتن اذعان دارد كه حتي اين الگو نيز با الگوي كامل فاصله دارد. هدف توصيف تفصيلي از مفاهيم، قادر ساختن محقق به انجام پژوهش كاركردي است. اين اولين و مهم ترين گام است. به بيان مرتن، توصيف صِرف يك مفهوم ساختي، سرنخ عمده‌اي براي كاركرد‌هاي ايجاد شده توسط آن فراهم مي‌سازد: «ما معتقديم كه توصيف ساختي شركت كنندگان در يك فعاليت مورد تحليل، فرضياتي را براي تفاسير كاركردي بعدي فراهم مي‌سازد.»50

تفسير كاركردي لاحق به معناي نشان دادن نتايجي است كه مفهوم ساختي براي واحد‌هاي اجتماعي خاص دارد. مفاد ضمني بينش مرتن در خصوص «پيامدها» و لوازم اجتناب وي از پذيرش يك «نظام اجتماعي» از نوع پارسونزي آن، به عنوان يك چارچوب مرجع براي قضاياي كاركردي، در بخش‌هاي آتي اين نوشتار مورد بحث قرار خواهد گرفت.

لويي و تحليل بايسته‌هاي ساختي ـ كاركردي

مارين. جي. لوي51، نيز همچون مرتن در اولين گام تحليل ساختي ـ كاركردي بر تعريف دقيق واحدي كه تحليل در مورد آن صورت مي‌گيرد، تأكيد كرده است. واحد مورد بحث بيشتر امري عيني است تا تحليلي؛ يعني مقوله‌اي است راجع به مواردي كه دست كم در نظر قابليت جدايي فيزيكي از موارد ديگر داراي مقولات مشابه را دارند.52 از اين رو، مقولات يا مفاهيمي همچون «خانواده»، «جامعه»، «بنگاه‌هاي انتفاعي» واحد‌هاي عيني به معناي مذكور هستند. اين مفاهيم يا مقولات، نظام‌هاي كنش اجتماعي هستند كه شامل تعداد زيادي از افرادند. آنها عضويت واحد‌ها را تعيين مي‌كنند. لويي در اين باره مي‌نويسد:

«اين واحد‌ها نه به عنوان مجموعه‌اي از افراد داراي نوعيت معين، بلكه بيشتر به عنوان نظامي از كنشي كه چنين مجموعه‌اي را تعيين مي‌كند، تعريف مي‌شوند. اين نظام در فرض فقدان كامل اكثريت اعضا «وجود» نخواهد داشت.53 پس از ارائه تعريف واحد، گام بعدي در تحليل ساختي ـ كاركردي، از نظر لويي، بررسي بستر و زمينه آن واحد است. واژه «بستر»(Setting) از ديد لويي به معناي «عواملي است كه دقيقاً يا بر پايه احتمالي، طيف حداكثري از تنوعات ممكن در الگوهاي مشخص كننده آن واحد را تعيين مي‌كنند.» از اين رو، در مورد جامعه به طور عام به عنوان يك واحد تحليل، بستر و زمينه عبارت است از عوامل وراثت انساني و محيط غير انساني.

به هر حال، مهم‌ترين سهم لويي در كاركردگرايي، تأكيد او بر تمايزات مفهومي دقيق، به ويژه تمايز ميان ضرورت‌هاي ساختي و ضرورت‌هاي كاركردي و پيش‌نياز‌هاي كاركردي و ساختي است. وي در حقيقت، كاركردگرايي مورد نظر خود را تحليل «ضرورت ساختي ـ كاركردي» نام نهاده است. مسئلة محوري در اين تحليل، كشف معاني ضمني وجود واحد تحت مطالعه در درون زمينه آن است.54 به عبارت ديگر، هر گاه يك واحد و زمينه اش تعيين شده باشند، به دو سؤال بايد پاسخ گفت: سؤال اول اينكه، اگر چنين واحدي در زمينه معين موجود باشد، چه اعمالي لزوماً بايد انجام شود؟

دوم اينكه، چه نوع يكپارچگي‌ها يا الگوهاي كنش بايد موجود باشد تا چنين اعمالي امكان تحقق يابد. پاسخ به سؤال اول ضرورت‌هاي كاركردي واحد و پاسخ به سؤال دوم ضرورت‌هاي ساختاري آن واحد را به ميان مي‌آورد. ديدگاه لويي در خصوص كاركردگرايي با ديدگاه مرتن از اين جهت تفاوت دارد كه وي نه بر پيامدهاي واحد مورد تحليل، كه بر شرايط موجود آن تأكيد دارد. از اين رو، اگر عمل ساخت يك واحد معين به گونه‌اي باشد كه افزايش يا حفظ سازگاري آن واحد با زمينه اش را موجب شود، در آن صورت، شرايط وجود يا ثبات آن تحقق مي‌يابد. از سوي ديگر، اگر عمل ساخت به گونه‌اي باشد كه سازگاري واحد با زمينه‌اش در گذر زمان تنزل يابد، در آن صورت، شرايط وجودي آن واحد به طور كامل تحقق نمي‌يابد و نتيجة آن تغيير يا انحلال واحد تعيين شده است.55 لويي با طرح شيوه «اگر، آنگاه» ماهيت تحليل كاركردي را توضيح بيشتري داده است.

لويي بر عبارت «واحد تعيين شده»56 تأكيد دارد. تحقق شرايط وجود يك واحد (كاركردي بودن) يا فقدان اين تحقق (كژ كاركرد)، صرفاً بر اساس شيوه‌اي كه آن واحد و زمينه‌اش دريافت مي‌شوند، معني مي‌يابد. از اين رو،

«يك وضعيت كه از نقطه نظر يك گروه خانوادگي در يك زمينه خاص كاركردي است، ممكن است از نقطه نظر يك عضو منفرد در همان زمينه يا زمينه ديگر به گونه‌اي قابل ملاحظه كژ كاركرد باشد. شرايطي كه براي حزب كمونيست آمريكا در وضعيت موجود كاركردي هستند، بي‌‌شك براي جامعه آمريكايي مدرن كژ كاركردي‌اند. و همچنين در ساير موارد تنها با ارجاع به يك واحد خاص، (تعيين شده در يك سطح خاص و زمينه معين است كه طبقه بندي يك وضعيت يا جنبه‌اي از يك وضعيت تحت عنوان كاركردي يا كژ كاركردي ممكن مي‌شود.57

علاوه بر اين، اينكه لويي ميان پيش نياز‌هاي كاركردي و ساختي تمايز قائل شده است. اين تمايز شبيه تمايز ضرورت‌هاي ساختي و كاركردي است، با اين تفاوت كه تمايز ضرورت‌هاي ساختي و كاركردي، اساساً تمايزي ايستا است. ولي تمايز پيش نياز‌ها يك عنصر تغيير شمرده مي‌شود. اگر يك واحد از نوع معين در زمينه خاص خود بخواهد به شيوه‌اي خاص بوجود آيد يا تغيير كند، در اين صورت، عطف توجه به شرايطي كه از قبل بايد وجود داشته باشند، لازم است. از اين رو، مفهوم «پيش نياز‌هاي كاركردي» طبق تعريف لويي كاركردي است كه براي به وجود آمدن يك واحد معين در زمينه اش، لزوماً بايد از قبل وجود داشته باشد.

براساس تعريف لوي، مفهوم «پيش نياز‌هاي ساختي» ساختي است كه براي بوجود آمدن يك واحد معين در زمينه اش لزوماً بايد از قبل موجود باشد».58 به هر حال، لويي هشدار مي‌دهد كه هر گاه يك ساخت يا يك واحد ساختي موضوع تحليل واقع شود، محقق بايد معناي ضمني مقصود از واژه «ساخت» را روشن سازد. تمايز روشن ميان ساخت‌هاي عيني و ساخت‌هاي تحليلي بايد همواره حفظ شود. ساخت‌هاي عيني، الگوهاي كنشي هستند كه به واحد‌هايي كه دست كم در نظر قابليت جدايي فيزيكي از واحد‌هاي ديگر اين نوع را از حيث زمان يا مكان دارند، ارجاع مي‌يابند. از سوي ديگر، ساخت‌هاي تحليلي، جنبه‌هاي الگو يافته كنشي هستند كه حتي قابليت جدايي فيزيكي از ساير جنبه‌هاي الگو يافته كنش را ندارند.59

از اين رو، يك «خانواده» يا «مؤسسه انتفاعي»، ساخت‌هاي عيني هستند؛ زيرا به الگو‌هايي ارجاع دارند كه عضويت‌ها را جداي از عضويت‌هاي اين نوع به صورتي متمايز تعريف مي‌كنند. اما الگو‌هاي «اقتصادي» و الگوهاي «سياسي» ساخت‌هاي تحليلي اند؛ زيرا هيچ كنش عيني نيست كه به طور كامل از جنبه‌هاي اقتصادي يا سياسي عاري باشد. از اين رو، ساخت‌هاي تحليلي، جنبه‌هايي از كنش شمرده مي‌شوند. تحليل‌ها معمولاً با برخي از ساخت‌هاي عيني مشخص شروع شده و سپس، به جنبه‌هاي تحليلي آن ساخت‌ها با هدف دستيابي به فهم ساخت‌هاي عيني در سطوح ديگر تعميم، ادامه مي‌يابند. از اين رو، اگر محقق بعضي از خانواده‌هاي معين را نقطه شروع اصلي تحليل خود قرار دهد، و ساخت‌هاي تحليل آنها همچون الگوهاي توزيع كالاها يا الگوهاي توزيع اقتدار را مورد مداقه قرار دهد، مي‌تواند به درك يك ساخت در سطح بالايي از تعميم همچون خانواده آمريكايي دست يابد. از سوي ديگر، تحليل ممكن است با ساخت‌هاي تحليلي شروع شده و با آزمون شيوه‌اي كه ساخت‌هاي تحليلي، در ضمن ساخت‌هاي عيني وجود مي‌يابند، ادامه يابد. محقق ممكن است با تأمل در توزيع مساوي اقتدار شروع كرده و با آزمون شيوة توزيع اقتدار در خانواده آمريكايي يا در سطح پايين‌تري از تعميم، شيوه توزيع اقتدار در بعضي از خانواده‌هاي آمريكايي در محدوديت‌هاي زماني و مكاني مشخص، كار خود را ادامه دهد.60

لويي در مخالفت با به هم ريختگي‌هاي اين دو نوع ساخت، به ويژه در تحليل تغيير هشدار مي‌دهد. تغييرات در ساخت‌هاي عيني ممكن است به عنوان تغييرات علي در ساخت‌هاي عيني ديگر ـ هر چند نه همچون ساخت‌هاي تحليلي ـ مورد بحث قرارگيرد . لويي خاطر نشان مي‌سازد كه:

الگوهاي صرفاً تحليل متمايز از پديده‌هاي عيني نمي‌توانند در انجام كاري علت يكديگرباشند.اين دو خود به حفظ يا تغيير پديده عيني كه اين دو از جنبه‌هاي آن شمرده مي‌شوند، وابسته است. البته، اين تغييرا ت ممكن است يك جنبه ثابت را كنار نهاده و ساير جنبه‌ها را دستخوش تغيير سازند. بسياري از استدلال‌هاي معطوف به عوامل اقتصادي يا سياسي علت يكديگرند. هنگامي كه محقق تلاش چنداني براي استفاده از تمايزات تحليلي به مثابه تمايزات عيني و متقابلاً استفاده از تمايزات عيني به مثابه تمايزات تحليلي مبذول نكند، اين مسائل خاتمه مي‌يابند.61

خلاصه اينكه لويي، مي‌كوشد تا به شيوه‌اي مفهومي هم ويژگي ساخت‌هاي مورد مطالعه كاركردگرايي و هم ويژگي شرايط وجودي اين ساخت‌ها در درون يك زمينه ساختي گسترده‌تر را مشخص نمايد.

باربر و بريد مي‌ير و مشكلات تفسير

برنارد باربر62 و هاري بريد مي‌ير63 سعي كرده اند تا برخي از سوء فهم‌هاي مربوط به ماهيت كاركرد گرايي را روشن سازند.64 از جمله اين موارد سوء فهم، سؤالات مطرح در اين خصوص است: آيا كاركرد گرايي يك روش است يا يك نظريه مستقل؟ مسئلة لويي در خصوص كاركردگرايي اين است كه آيا تحليل آن انتزاعي است يا عيني؟ تحليل آن ايستا است يا پويا و بالاخره، كانون دقيق تبيين كاركردگرايي چيست؟ همه اين مسائل بعدها در اين مطالعه بررسي خواهند شد. آنچه در اينجا به اختصار از منظر باربر و بريد مي‌ير ملاحظه خواهد شد، نحوة برخورد آنها با مسائل مذكور است كه تا حدي ماهيت كاركرد گرايي را روشن مي‌سازد.

باربر خاطر نشان مي‌سازد آنچه تاكنون توسط كاركردگرايان پذيرفته شده اين است كه كاركردگرايي در نقش يك شيوه تحليل روابط ميان بخش‌هاي ساختي و در نقش مجموعه‌اي از مفاهيم جامعه شناختي مستقل و نظريه كاركردگرايي تا آنجا كه يك روش تحليل روابط اجتماعي است فرض مي‌گيرد كه نظام‌هاي اجتماعي «نظام‌هاي نسبتاً متعين و داراي حدود و ثغور مشخصي » هستند كه بخش‌هاي آن به شيوه‌هاي خاص براي حفظ يكديگر و حفظ ويژگي‌هاي نظام به عنوان يك كل به هم وابستگي متقابل دارند.65

باربر مدعي است كه چنين فرضي مي‌تواند در مورد بسياري از نظام‌هاي بنيادي متفاوت به كار رود. از اين رو، مهم است كه هر بخش خاص از تحليل كاركردي بايد تا حد امكان، مفاهيم ساختي مستقل را دقيقاً مشخص سازد و اين بخش به گونه‌اي منطبق شود كه آن مفاهيم بتوانند به آساني با مقوله‌هاي ساختي جايگزين مقايسه شوند. براي مثال، مفاهيم اقتدار كاريزمايي، سنتي و عقلاني ـ قانوني تنها زماني مي‌توانند با مفاهيم اقتدار دمكراتيك، اتوكراتيك و اوليگارشي مقايسه شوند كه همه اين مفاهيم تا حد امكان دقيق و روشن تعريف شده باشند. البته كاركردگرايي، روش انتزاعي را بيشتر و گسترده‌تر به كار مي‌برد. به هر حال، باربر خاطر نشان مي‌سازد كه در كاركردگرايي تمايلي به انتزاع يك جنبه متغير از واقعيت اجتماعي عيني تا حذف ساير جنبه‌ها يا حتي حذف واقعيت اجتماعي عيني به عنوان يك كل وجود داشته است. براي مثال، تومين66 خاطر نشان كرده كه ديويس67 و مور68 يك متغير مثل ساخت پرستيژ را از ساخت‌هاي ديگر جامعه همچون خانواده، ارزش‌ها و قدرت انتزاع كرده اند و بر پايه اين متغير، سعي كرده اند تا يك مدل ساختي ـ كاركردي نظري انتزاعي بسازند. علاوه بر اينكه، برخي از كاركردگرايان پذيرفته اند كه كاركردگرايي هر چند در جستجوي جداسازي انواع ساختي است كه راه حل‌هاي جايگزين را براي هر مسئله كاركردي خاص در جامعه ممكن مي‌سازند، اما در هر زمان معين و در هر نظام اجتماعي عيني، تنها يك نوع ساخت است كه مي‌تواند نظام خاص را به بهترين وجه ممكن توصيف كند. باربر مدعي است كه اين جداسازي انواع ساختي انتزاعي متفاوت، نه به جستجو براي [انواع ساختي] به هم آميخته، كه به انواع آشكاراً مسلط موجود در يك جامعه معين هدايت مي‌كند. وي اين پديده را به بيان ذيل تبيين مي‌كند: در ايالات متحده چنين به نظر مي‌رسد كه ساخت خانواده هسته‌اي منفرد، الگوي واقعا رايج و غالب است. اگر چه، ساخت خانواده گسترده نيز در همين جامعه تحت برخي شرايط قابل تشخيص جريان دارد. برا ي مثال، در بيان نسل اول مهاجران از جوامع روستايي و طبقه پايين از سياهپوستان، و نيز خانواده‌هاي «قديمي» طبقه بالا، همچنان ميل به استمرار بر الگوي خانواده گسترده وجود دارد.» باربر نتيجه مي‌گيرد كه جداسازي انواع ساختي انتزاعي متفاوت و آزمون نتايج روابط آنها با يكديگر بر‌اي ارائه يك تحليل كاركردي مفيد از جوامع عيني و فرايند‌هاي عيني موجود در آنها لازم و ضروري است. يكي از اين فرايند ها، فرايند تغيير اجتماعي است. بسياري از مفسران كاركردگرايي معتقدند كه چون كاركردگرايي مفهوم يك نظام داراي حدود و ثغور معين را فرض مي‌گيرد؛ چنين مفهومي تلويحاً متضمن ايده «بسته بودن»69 است. به همين جهت كاركردگرايي به حفظ تحليل ايستا محدود مانده و فاقد صلاحيت لازم براي مطالعه تغيير اجتماعي است. باربر خاطر نشان مي‌سازد كه اگر چه ايده بسته بودن تلويحاً در مفهوم نظام مندرج است، اما اين نوع بسته بودن موقت و موسمي ويژگي همة تحقيقات علمي است.

وي خاطر نشان مي‌سازد كه: در حقيقت، فرض تحليل ساختي ـ كاركردي براي فهم ساخت يك نظام در هر لحظه، با هدف مقايسه آن نظام در لحظات متفاوت يك زنجيره زماني لازم و ضروري است. تنها با مقايسه ساخت‌هاي متفاوت در يك زنجيره زماني است كه محقق مي‌تواند كشف كند كه آيا يك نظام از فرايند حفظ خود برخوردار است، يا از فرايند‌هاي تغيير، كوتاه مدت است يا بلند مدت. يا اينكه محقق چگونه مي‌تواند بدون ملاحظه تغيير شكل يك الگوي ساختي به الگوي ساختي ديگر تغيير را تعريف كند؟ البته، همه فرايند‌هاي خرد و كلان يك نظام اجتماعي دستخوش تغيير نمي‌شوند. برخي فرايند‌ها صرفاً الگوي ساختي تثبيت شده يك نظام را حفظ مي‌كنند.(49)

مسئله ابقاء نظام در مقابل تغيير نظام اعم از اينكه، اين مسئله موضوع تبيين كاركردگرايي باشد يا موضوع مربوط به خاستگاه و يا استمرار ساخت‌هاي مشخص در درون نظام، سؤالي را برانگيخته است. هاري. سي. بريد مي‌ير از اولين مفسران كاركردگرايي است كه اين سؤال را روشن ساخته است. بر طبق نظر وي، دو رهيافت بايد آشكارا از هم متمايز شوند. اگر چه هر دو، بخشي از تحليل كاركردي شمرده مي‌شوند. كاركردي سعي دارد تا هم نظام و هم عناصر ساختي موجود در آن نظام را تبيين كند. در مطالعه عناصر ساختي موجود در يك نظام، همواره بايد ميان سؤال از خاستگاه يك عنصر ساختي و سؤال از استمرار اين عنصر در درون يك نظام گسترده‌تر تمايز آشكار و نظام‌واري قائل شد. سؤال از خاستگاه را مي‌توان با كاركردگرايي رفع و رجوع كرد، آن هم تنها با بهره گيري از نوع خاصي از كاركردگرايي كه در استدلال تحول گرا يافت مي‌شود. به عبارت ديگر، عناصر ساختي نظام اجتماعي را مي‌توان با شيوه ويژگي‌هاي ساختي ارگانيسم‌هاي زيستي، به ويژه بر طبق اصول احتمالي و فرايند انتخاب طبيعي، ملاحظه نمود. سؤال از استمرار عناصر ساختي در درون يك نظام را بايد به شيوه متفاوتي رفع و رجوع كرد. موضع بريد. مي‌ ير[در پاسخ اين سوال] اين است كه بايد در سطح انگيزه‌ها و نگرش‌ها مفهوم سازي كرد. به عبارت ديگر، نيازي كه عنصر ساختي تأمين مي‌كند، بايد در چارچوب مفاهيم انگيزشي تفسير شود. اين موضع با موضع اخير پارسونز متفاوت است. بريد مي‌ير در ادامه خاطر نشان مي‌سازد كه اين موضع براي پاسخ به اين سوال كه «يك ساخت به چه نيازي پاسخ مي‌دهد؟»كافي نيست. محقق براي ارائه يك تحليل كامل، بايد چنين سؤالي را نيز مطرح كند كه منشاء اين نياز چيست يا به عبارتي، چه الگوهاي فرهنگي‌اي براي تأمين اين نياز بوجود آمده اند؟

نياز‌ها از تعاريف هنجاري فرهنگ غالب ناشي مي‌شوند.70

بريد. مي‌ير با يادآوري رويه‌اي براي تحليل كاركردي نتيجه مي‌گيرد كه بر طبق اين رويه:

1. تحليل مفيد و مؤثر با قضيه مربوط به نوع كنش ضروري براي حفظ نظام داراي ارتباط متقابل شروع مي‌شود؛ يعني نظامي كه يكپارچگي مشهود بخشي از آن است.

2. اين تحليل مبين شرايط انگيزشي خاصي است كه براي خلق آن نوع كنش ضروري‌اند.

3. اين تحليل الگوهاي انگيزشي را كه در واقع براي توليد يكپارچگي مورد تحليل عمل مي‌كنند، توصيف مي‌كند.

4. اين تحليل در صدد يافتن منبع اين الگوها است .

5. اين تحليل نتايج و پيامد‌هاي انگيزه عامل را با انگيزه‌هايي كه به عنوان عنصر ضروري توصيف شده‌اند، با هم مقايسه مي‌كند. از جمله [عناصر ضروري] شيوه‌هاي انطباق انحراف براي خنثي سازي نتايج نيل به معيار‌هاي مورد سوال است .

6. و بالاخره اينكه اين تحليل، نقش ايفا شده توسط يكپارچگي مورد سؤال را در كمك كردن به نظامي كه بخشي از آن محسوب مي‌شود، مورد ارزيابي قرار مي‌دهد.

تعريف كاركردگرايي

بر پايه مباحث فوق، اينك مي‌توان تعريفي كارآمد از كاركردگرايي بدست داد. اين تعريف، آن‌چنان گسترده است كه همه تاكيدات متفاوت ارائه شده در مباحث فوق را پوشش مي‌دهد. در عين حال، آن‌چنان واقعي و عيني است كه مي‌تواند پايه‌اي براي بحث از مسائل علي موجود در كاركردگرايي ارائه كند. از اين رو، مي‌توان گفت: تحليل كاركردي، مفاهيم ساختي نظام اجتماعي را مطالعه مي‌كند و در صدد است تا نشان دهد كه اين مفاهيم چگونه در يكپارچگي، يا از هم پاشيدگي نظام به دليل توانمندي يا عجز از تامين نياز‌ها يا مجموعه‌اي از نياز‌هاي نظام مشاركت مي‌كنند. اين تحليل، همچنين در صدد نشان دادن چگونه اين مشاركت‌ها، به وجود مفاهيم ساختي در نظام مورد نظر مربوط مي‌شوند. به بيان ديگر، تحليل كاركردي، كاركرد‌هايي كه يك مفهوم ساختي مربوط به نظام اجتماعي براي وضعيت آن نظام به عنوان يك كل دارد اينكه چگونه اين كاركرد‌ها به خود آن مفهوم ساختي مربوط مي‌شوند.

معناي عليت

مفهوم عليت متناسب با اهداف اين مطالعه، به رابطه متعين ميان پديده‌ها اشاره دارد. به عبارتي، هر چيزي بر اساس قوانين توسط چيزي ديگر تعين مي‌يابد، آن چيز ديگر همان شرايط دروني و بيروني پديده مورد نظر است.»71 معناي سخن اين است كه پديده‌ها به يكديگر مربوط يا از يكديگر متأثرند. اين تاثير نه امري اتفاقي يا تصادفي بلكه به عكس، نشانگر قاعده مندي و پايداري است. اين سؤال كه آيا همه تعيّن‌ها از نوع علّي اند ارتباط چنداني با اين مطالعه ندارد. كافي است بپذيريم كه همه روابط علّي، روابط تعين يافته اند و اينكه عليت گونه‌هايي از تعين يافتگي را ممكن مي‌سازد. در اين بخش لازم است تا برخي از مواضع معرفت شناختي مطرح شود:

موضع اول، رابطه متعين ميان پديده‌ها، رابطه‌اي نامتقارن است، اين فرض احتمالاً فرض رايجي در ميان دانشمندان است. اگر چه بيشتر فيلسوفان علم معاصر از ايده عليت به طوركلي اجتناب مي‌كنند. هربرت سامون72 در اين باره مي‌نويسد: ازيك منظر عموماً ناخوشايند، موقعيت معرفت شناختي بينش عليت، از طريق رديابي اين مفهوم در استفاده رايج متون علمي تا حدي شگفت انگيز است. علاوه بر اين، توضيح اين كاربرد به عنوان امري استعاري يا حتي به عنوان يك عادت زباني منسوخ شده ودر عين حال، منقول چندان آسان نيست؛ چه در محاوره يا نوشتار عادي، رابطه عليت به عنوان يك رابطه نامتقارن ـ رابطه منظم ـ تلقي مي‌شود. در حالي كه، «رابطه كاركردي» و «رابطه متقابل» عموماً به عنوان يك رابطه كاملاً متقارن انگاشته مي‌شود. هنگامي كه مي‌گوييم (A) علت (B) است، نمي‌توان گفت (B) هم علت (A) است؛ اما هنگامي كه مي‌گوييم (A) و (B) رابطه كاركردي يا (رابطه متقابل) با يكديگر دارند، مي‌توان بي كم و كاست گفت (B) و (A) رابطه كاركردي يا( رابطه متقابل) با هم دارند. حتي هنگامي كه مي‌گوييم (A) متغير مستقل و (B) متغير وابسته در يك معادله است، غالبا احساس ما اين است كه صرفا يك قرارداد رقم نويسي را بيان مي‌كنيم و در بازنويسي معادله مذكور مي‌توان با كمال درستي نقش (A) و (B) را با يكديگر جابجا كرد.73

موضع دوم، رابطه علّي74 بيش از يك مقوله صرفاً ذهني، يك واقعيت هستي شناختي است. تيماشف75 در اين باره مي‌نويسد: منشأ تنش ميان تجربه گرايان و روش شناسان برجسته و آشكار است: ازنظر دانشمندان تجربه گرا «رابطه علّي به معناي وابستگي اشيا واقعي طبيعي به يكديگر» است و به مفاهيمي همچون مفاهيم رياضي ارجاع نمي‌يابد. حذف رابطه علّي از برخي ابزار‌هاي استدلال علمي يا حذف عليت از بعد زماني، ارتباط نزديكي با تمايل نوگرايي افراطي به جايگزيني مفاهيم، به جاي پديده‌هاي واقعي دارد. حدود 60 سال پيش، با ظهور كتاب «گرامر علم» پيرسون76، پديده‌هاي واقعي رفته رفته جاي خود را به نمودهاي معمول حواس دادند. نمودهاي حسي نيز رفته رفته جاي خود را به مفاهيم دادند. البته، مفهوم سازي يكي از مواضع فلسفي ممكن و نوعي واقع گرايي معتدل است كه كار اكثريت قابل توجهي از دانشمندان تجربه گرا و نيز فرايند‌ها و كنش‌هاي فكري مردم عادي را تحت تأثير قرار داده است. از آنجا كه ميان مفاهيم، هيچ نوع رابطه علّي وجود ندارد، مفهوم گرايان مدرن بايد مفهوم عليت را كنار بگذارند. برخي دانشجويان [قائل به ] پديده‌هاي واقعي، و مدلول‌ها به جاي نمادها، هيچ الزامي به متابعت اين تقاضا وجود ندارد.77

علاوه بر اين، ميان موقعيت هستي شناختي عليت و ابزار‌هاي تحقيق آن بايد تمايز قائل شد. از اين رو، اموري همچون ضرورت،كفايت و غير آن در اينجا ويژگي‌هاي عليت نام گرفته و بايد به عنوان شاخص‌هاي رابطه متعين ميان پديده‌ها ملاحظه شوند. آخرين موضع معرفت شناختي اينكه از انواع ممكن علّيت تنها دو مورد آن در اين مطالعه ملحوظ خواهد شد: عليت مولد ـ عليت غايي. بيشتر توجهات به عليت غايي معطوف است؛ زيرا چه اين نوع عليت در ظاهر از جايگاه برجسته‌تري در كاركردگرايي برخوردار است. اگر چه به قدر كافي در ادبيات كاركردگرايي از آن بحث نشده و غالباً نيز به عنوان يك فرض غير منطقي به آساني طرد مي‌شود.

واژه سازي «عليت مولد» و «عليت غايي» اگر چه تا حدي سطحي به نظر مي‌رسند، اما در اين موضع از عليت، به ويژه براي معنا كردن دقيق انواع مختلف عليت، به اين مفهوم سازي نياز داريم. از اين رو، عليت مولد به آنچه در واژه شناسي ارسطويي عليت كافي78 و در واژه شناسي معاصر عليت صرف79 نام گرفته، اشاره دارد. به هر حال، صفت «كافي» در كاربرد عام، به واقع دلالت ضمني اصيل خود يعني خلق كردن يا توليد كردن را از دست داده است. از سوي ديگر، اگر واژه «عليت» همان گونه كه در اينجا به كار رفته، در يك معناي نوعي، به كار رود و به انواع متفاوتي از تعين يابي اشاره كند، در اين صورت، بايد واژه‌هاي ديگري معناي مشخص آن را تعين كنند. معناي خاص در اين موضع، توليد80 است. از اين رو، نويسنده سطور احساس مي‌كند كه ساده‌ترين معرفي از اين نوع عليت همان «عليت مولد» است.

«عليت غايي» به چيزي اشاره دارد كه عموماً به عنوان غايت شناسي81 شناخته مي‌شود. در عين حال، غايت شناسي، بيانگر ايده عليت نيست. از آنجا كه در اين مطالعه غايت شناسي، عنوان شكلي از عليت ملاحظه شد، بايد تا حدي در كاربرد واژه‌ها دقت بيشتري مبذول شود. محقق با استنتاج نيز مي‌تواند واژه «علت غايي» را به كار برد، اما در مورد «غايت شناسي» كاربرد عبارت «علت غايت شناسانه»82 تا حدي خام به نظر مي‌رسد. اين ايراد محتمل كه واژه «عليت غايي» با واژه‌هايي از دو زبان متفاوت تركيب يافته،از منظر اين واقعيت كه بسياري از واژه‌ها چنين وضعيتي دارند، ايراد قابل قبولي نيست. بسياري از واژه‌هاي راه يافته به فرهنگ لغت‌هاي جامعه شناسي، فرهنگ شناسي، اقليم شناسي و غير آن چنين وضعي دارند. اما سؤالي كه مطرح است اينكه، چرا واژه «نهائيت»83 يا «علت نهايي»84 براي اين منظور به كار نمي‌رود؟ واژه «نهائيت»، همچون واژه «غايت شناسي» في نفسه هيچ اشاره‌اي به عليت ندارد. علاوه بر اين، عبارت «علت نهايي» يا احتمالاً «عليت نهايي» دلالت ضمني بر هدف نهايي دارد. اين معنا ضرورتاً در معناي ارائه شده و مقصود از اين مفهوم مندرج نيست. و بالاخره اينكه، واژه‌هاي «نهائيت» و «علت‌هاي نهايي» در يك معناي تلويحي بسيار گسترده به قصد يا هدف اشاره دارند. اما تصور اهداف، آن گونه كه در اين مطالعه به كار رفته، ضرورتاً متضمن اين ارجاع نيست. در حقيقت، اين مطالعه، بر اهدافي تأكيد دارد كه مقصود كنش گران نيست. از اين رو، از نظر نويسنده، واژه «عليت غايي» ظاهراً مناسب ترين واژه در اين اوضاع و شرايط است.

قضيه عام مسئله علّي در كاركردگرايي

منطق بنياني روش شناسي كاركردي را مي‌توان به اختصار به صورت ذيل بيان نمود:( (X) در نظام (Y)، داراي كاركرد (A) است.) در اين قضيه، (X) به يك مفهوم در اين نظام يا يك ويژگي اين مفهوم اشاره دارد؛ (Y) به يك نظام خود حافظ و داراي حدود و ثغور معين اشاره دارد و (A) به وضعيت اين نظام در قالب مفهوم تامين «نياز»آن اشاره دارد. سؤال علّي اساسي نهفته در اين قضيه اين است كه، آيا مي‌توان گفت كه (X) علت (A) و (Y) است يا (A) و (Y) علت (X) است. اين سؤال، سؤال اساسي اين مطالعه است كه در مباحث ديگر بدان پاسخ داد ه خواهد شد.

 

 


* دانش آموخته حوزه علميه قم و عضو هيات علمي موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره).

دريافت: 9/2/89 پذيرش: 25/6/89sharaf@qabas.net


1 Cf. Richard B. Braithwaite, Scientific Explanation, A Study of the Function of Theory, Probability and Law in Science (Cambridge: The University Press, 1953), PP. I, 9. Also cf. Carl G. Hempel, Aspects of Scientific Explanation (New York: The Free Press, i965), p.246-8; Ernest Nagel, The Structure of Science (London: Routledge & Kegan Paul, I69I), P.29-46; George C. Homans, 'Contemporary Theory in Sociology', Handbook of Modern Sociology, ed. Robert E. L. Faris (Chicago: Rand McNally and Co., I964), P.95I ff.; Hans L. Zetterberg, on Theory and Verification in Sociology) (The Bedminster Press, I965), p.96-100 104 ff.; Paul H. Furfery, The Scope and Method of Sociology (New York: Harper and Bros., 1953), p.203 ff., 244-28

2 Cf. Nagel, p. 503 ff.

3. Ernest Nagel

4 Ibid., p.511

5. Factorial

6 Cf. Ibid., p.512

7 Cf. Ibid., p.516

8. Focus of determinacy

9 Here middle-range theories are not counterposed to the so-called grand theories. Both types of theories represent an attempt at systematic theory construction. Middle-range theories differ from simple qualitative ad boc hypotheses in that their general propositions are potentially derivable from systematic general theories. For this reason they are able to transcend the time-sample statistical limitations. Thus, Merton's theory of anomie makes sense in as much as it contains such ideas as socialization or institutionalization-parapheranalia of one general theory. The relation between household work and factory work absenteeism can become theoretically significant and transcend ad boc qualitative hypotheses only if some general assumptions are made about expansion of human energy, or about value involvement, or role conflict, or the like.

10 George C. Homans, 'Bringing Men Back In', American Sociological Review, 29 (Dec. 1964), p.809-18

11 Cf. Morris R. Cohen, Reason and Nature (Glencoe, Ill.: Free Press, 1959), p.109-14.

12 Cf. Nagel, p.540-6

13 Cf. Don Martindale, The Nature and Types of Sociological Theory (London: Routledge & Kegan Paul, 1960), p.285 ff., 339 ff.

14. Vitalistic

15 Cf. Nagel, P.573.

16. Kingsley Davis

17 Kingsley Davis, 'The Myth of Functional Analysis as a Special Method in Sociology and Anthropology', American Sociological Review, 24 (Dec. 1959). P.752-72.

18. Carl Hampel

19 Carl G. Hempel, 'The Logic of Functional Analysis', Symposium on Sociological Theory, ed. Llewellyn Gross (Evanston, Ill: Row Peterson and Co., 1959), p.271-307.

20. George Homans

21 Cf. Homans, 'Bringing Men Back In'.

22 Cf. For Example, Mario Bunge, Causality, the Place of the Causal Principle in Modern Science (Cambridge: Harvard University Press, 1959). Also, Braithwaite, Scientific Explanation; Nagel, The Structure of Science; Hempel, Aspects of Scientific Explanation.

23 The only two single works on the subject seem to be Ronald P.Dore, 'Function and Cuse', American Sociological Review, 26 (Dec. 1961), p.843-53, and Henri Janne, 'Function et finalite en sociologie' Cabiers Internationaux de Sociologie, 16 (1954), p.50-68. Reference to other material is given in the succeeding chapters.

24. MacIver

25 Robert M. MacIver, Social Causation (New York: Ginn and Co., 1942), p.99-100.

26. Mario Bunge

27. P.Janet

28 Bunge, Causality; Paul Janet, Final Causes, trans. William A. Aleck from second edition (New York: Charles Scribner's and Sons, 1891).

29. productive Causality

30. Telecausal

31 Talcott Parsons, The Social System (London: Tavistock, 1951), P.20

32 Talcott Parsons, Essays in Sociological Theory, rev. ed (Glencoe, Ill.: The Free Press, 1954), P.215-16

33 Robert K. Merton, Social Theory and Social Structure (Glencoe, Ill.: The Free Press, 1957), p.21.

34 Parsons, Social System, P.20.

35 Merton, P.21.

36 Talcott Parsons, The Structure of Social Action (New York: McGraw Hill Book Co., 1937), p.25 fn.

37 Parsons, Social System, P.21.

38 Parsons, Essays, p.216-17.

39 Parsons, Social System, p.21.

40 Parsons, Essays, p.217.

41 Ibid. Parsons, Social System, p.21-2.

42 Parsons, Essays, p. p.218-18.

43 Parsons, Social System, p.21-2

44 C.f. Merton, p.5-10

45 Ibid., p.46-7.

46 Ibid., p.26

47 For a discussion of this difference between Parsons and Merton see Alvin W. Gouldner, 'Reciprocity and Autonomy in Functional Theory', Symposium on Sociological Theory, ed. Llewelyn Gross (Evanston, Ill.: Row Peterson and Co., 1959), p.241-70.

48 Merton, p.55

49 Ibid., p.60

50 Ibid. p.56

51. Marion J.Levy

52 Marion Levy, Jr., The Structure of Society (Princeton, N.J.: Princeton University Press, 1952), P.35,88.

53 Ibid, p. 36

54 Ibid, p.39

55 Ibid, p.77

56. Unit as defined

57 Ibid, p. 79-80

58 Ibid, p.71-2.

59 Ibid, p. 88-9.

60 Ibid, p.90-6.

61 Ibid, p.97-8.

62. Bernard Barber

63. Harry Bredemeier

64 Bernard Barber, 'Structural-Functional Analysis: Some Problems and Misunderstandings' American Sociological Review, 21 (April 1965), p.129-35; Harry C. Bredemeier, 'The Methodology of Functionalism', American Sociological Review, 20 (April 1955), p.173-80.

65 Barber, p.129-35

66. Tumin

67. Davis

68. Moore

69. Closure

70 Bredemeier, p.173-80

71 Bunge, p.26

72. Herbert Simon

73 Herbert A. Simon, Models of Man (New York: John Wiley and Sons, 1957), p.11.

74. Causation

75. N.S.Timasheff

76. K.Pearson

77 Nicholas S. Timasheff, 'Order, Causality, Conjuncture', Symposium, ed. Gross, p.148

78. Efficient Causality

79. Simply Causality

80. Production

81. Teleology

82. Teleological Cause

83. Finality

84. Final Cause

 

 

منبع

اين نوشتار ترجمه فصل مقدماتي كتاب ذيل است:

Causation and Functionalism In Sociology by Wsevolod w. Isajiw , Routledge , 1998,pp. 1-29.