نقش معقولات ثانیة فلسفی در مبانی معرفتشناختی علوم انسانی اسلامی با تکیه بر آراء علامه مصباح یزدی
/ دانشجوی دکتری فلسفة اخلاق تطبیقی مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی / sme.mybody@gmail.comArticle data in English (انگلیسی)
- Editors of Encyclopaedia Britannica. (2023). Big Bang. Encyclopaedia Britannica. Retrieved December 19, 2023, from https://www.britannica.com/science/Big-Bang-cosmology.
- Hume, D. (1984). A Treatise of Human Nature. Ed. by Ernest C.Mossner. New York: Penguin Books.
نقش معقولات ثانية فلسفي در مباني معرفتشناختي علوم انساني اسلامي
با تکيه بر آراء علامه مصباح يزدي*
سيدميثم امامي ميبدي / دانشجوي دکتري فلسفة اخلاق تطبيقي مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني
دريافت: 21/02/1404 ـ پذيرش: 19/07/1404 sme.mybody@gmail.com
چکيده
علوم انساني متعارف بر مباني معرفتشناختي غيرديني استوارند. اين مباني با اصول اسلامي سازگاري ندارند و به همين علت، کاربرد اين علوم در جوامع اسلامي با چالشهاي بنيادين مواجه شده است. اين پژوهش با هدف تبيين نقش معقولات ثانية فلسفي در شکلگيري مباني معرفتشناختي علوم انساني اسلامي از منظر علامه محمدتقي مصباح يزدي انجام شده است. روش تحقيق، توصيفي ـ تحليلي و مبتنيبر مطالعة آثار ايشان است. معقولات ثانيه فلسفي، که ويژگي بارزشان عدم حکايت از ماهيت خاص و دلالت بر وجود و نحوة وجود است، در برخي مباني (همچون امکان شناخت يقيني، مبناگرايي، و پاسخ به شکاکيت معرفتي) نقش محوري دارند. اين مفاهيمْ پيوندي ميان علم حضوري و علم حصولي برقرار ميکنند و زمينة اعتبار معرفت بشري را فراهم ميسازند. بر اساس يافتههاي پژوهش، فهم دقيق معقولات ثانية فلسفي پيشنياز ضروري براي تحول و اسلاميسازي علوم انساني بهشمار ميآيند.
کليدواژهها: معقولات ثانية فلسفي، مباني معرفتشناختي، علوم انساني اسلامي، علامه مصباح يزدي.
مقدمه
«معرفتشناسي» بهمثابة بنياديترين شاخة فلسفه، به تبيين ماهيت، منابع، حدود و اعتبار معرفت بشري ميپردازد. مباني معرفتشناختي نقشي تعيينکننده در شکلگيري، جهتگيري و اعتبارسنجي علوم، بهويژه علوم انساني ايفا ميکنند. تأمل در تاريخ علم نشان ميدهد که بسياري از نظريههاي علمي ـ حتي آنهايي که اعتبار جهاني يافته ـ بر اصول فلسفي نادرستي بنا شدهاند. نمونة بارز آن، نظريهاي است که پيدايش کيهان را نتيجة انفجار تصادفي در يک مادة اولية متراکم ميداند (Editors of Encyclopaedia Britannica, 2023). معناي فلسفي اين ادعا پذيرش امکان وقوع پديدهها بدون علت است؛ زيرا «تصادف» در اينجا بهمعناي رخدادي بيعلت تلقي ميشود. اين در حالي است که در فلسفة اسلامي، امتناع چنين امري بهطور قطعي اثبات شده است.
واقعيت آن است که بسياري از نظريههاي علمي، بهويژه در علوم انساني ـ که نقشي سازنده در زندگي بشر دارند ـ بر اصولي همچون «امکان تصادف» استوارند؛ اصولي که در فلسفة اسلامي باطل شمرده شدهاند. اين ناسازگاري انگيزهاي جدي براي بازنگري در مباني فلسفي علوم انساني فراهم ميآورد، بهويژه آن دسته از اصول موضوعهاي که از فلسفههاي ماديگرا به عاريت گرفته شدهاند و بطلان آنها در معرفتشناسي و فلسفة اسلامي به اثبات رسيده است (مصباح يزدي، ۱۳۹۷، ص34ـ35).
در اين ميان، يکي از مهمترين مباني نيازمند واکاوي، «مباني معرفتشناختي علوم انساني» است. بررسي پيشينة پژوهشها نشان ميدهد اگرچه مباحث ارزشمندي دربارة معقولات ثانية فلسفي و مباني معرفتشناختي بهصورت جداگانه انجام شده، اما تا کنون پژوهشي مستقل و نظاممند که به تحليل نقش اين معقولات در تمام ارکان معرفتشناسي علوم انساني بپردازد، صورت نگرفته است. اين خلأ پژوهشي ضرورت پرداختن به مسئله را دوچندان ميسازد.
در اين زمينه، «معقولات ثانية فلسفي» بهمثابة يکي از مفاهيم کليدي در معرفتشناسي، جايگاه ويژهاي دارند. مفاهيم بهکاررفته در علوم عقلي، به سه دستة «ماهوي»، «فلسفي» و «منطقي» تقسيم ميشوند. اين تقسيمبندي که از ابتکارات فلسفة اسلامي است، فوايد فراواني در تحليل مفاهيم بنيادين دارد. به باور علامه مصباح يزدي، عدم دقت در تمييز اين اقسام، موجب خلطهاي مفهومي و مشکلات جدي در مباحث فلسفي ميشود (مصباح يزدي، ۱۳۹۸، ج۱، ص۱۹۱). ايشان يکي از دو مشکل اساسي در فلسفه را خلط ميان معقول اول و ثاني ميداند و معتقد است: حل اين مسئله بسياري از پيچيدگيهاي فلسفي را برطرف ميسازد (مصباح يزدي، ۱۳۶۴، ص102ـ103).
نوآوري اين پژوهش در آن است که براي نخستينبار، نقش نظاممند معقولات ثانية فلسفي در تکتک مباني معرفتشناختي علوم انساني را تحليل کرده و نشان داده است که اين مفاهيم چگونه بهعنوان ستون فقرات يک شبکة معرفتي منسجم عمل ميکنند. اين رويکرد يکپارچه و تأکيد بر نقش زيربنايي اين مفاهيم در تمام ارکان معرفتشناسي، وجه تمايز اصلي اين تحقيق بهشمار ميرود.
بر اين اساس، مسئلة اصلي پژوهش، تبيين نقش زيربنايي معقولات ثانية فلسفي در شکلدهي و تحکيم مباني معرفتشناختي علوم انساني با رويکرد اسلامي است. پرسش محوري آن است که اين مفاهيم چگونه امکان شکلگيري معرفت يقيني، پاسخ به شبهات شکاکانه و نسبيگرايانه، و نيز پيوند ميان «هست»هاي نظري و «بايد»هاي عملي را در علوم انساني فراهم ميآورند؟
فرضية اصلي مقاله آن است که معقولات ثانية فلسفي، با کاربرد در مفاهيمي همچون «علم»، «علت»، «معلول» و «بايد»، نهتنها بهعنوان ابزار تحليل، بلکه بهمنزلة سنگبنا و پل ارتباطي ميان علم حضوري و علم حصولي، نقش اساسي در تدوين مباني معرفتشناختي ايفا ميکنند. اين مباني امکان دستيابي به معرفت مطابق با واقع و نيز استنتاج ارزشها از واقعيات را نيز فراهم ميسازند.
روش تحقيق در اين مقاله، «تحليلي ـ توصيفي» است و با اتکا به آراء انديشمندان اسلامي، بهويژه علامه مصباح يزدي، به تبيين نقش اين مفاهيم در مباني کليدي معرفتشناختي، ازجمله معناي علم، تقسيم علم به حضوري و حصولي، خطاناپذيري علم حضوري، مبناگرايي، پاسخ به حسگرايي، و امکان استنتاج «بايد» از «هست» پرداخته شده است. اين پژوهش نشان ميدهد که توجه به اين مفاهيم، گامي ضروري در جهت تدوين علوم انساني مبتنيبر مباني اسلامي و خروج از چارچوبهاي فکري رايج است که در دام شکاکيت يا نسبيگرايي گرفتار آمدهاند.
1. بررسي مفاهيم
1-1. «مفهوم»
«مفهوم» به پديدهاي ذهني و ساده اطلاق ميشود که شأنيت حکايت از چيزي فراتر از خود را دارد؛ خواه جزئي باشد (مانند تصور کوه دماوند) و خواه کلي (مانند مفهوم «کوه» بهطور عام) (مصباح يزدي، ۱۳۹۸، ج۱، ص ۱۷۷).
1-2. «معقولات»
در اين پژوهش، منظور از «معقولات»، مفاهيم کلي است. چون عقل مفاهيم کلي را درک ميکند، اين دسته از مفاهيم را «معقولات» يا «مفاهيم عقلي» مينامند. عقل نيز در تعريف فلسفي، بهعنوان مدرِک کليات شناخته ميشود.
علامه مصباح يزدي در اينباره مينويسد: «با توجه به اينکه ويژگي ادراکات عقلي همان کليت آنهاست، ميتوانيم معقول و کلي را مساوي بدانيم» (مصباح يزدي، ۱۳۶۱، ص۸۹؛ ۱۳۹۸، ج۱، ص۱۸۲).
1-3. «معقولات ثانيه»
«معقولات ثانيه» مفاهيمي هستند که وجه اشتراک آنها عدم دلالت بر حدود وجودي اشياست. انتزاع اين مفاهيم نيازمند تحليل ذهني است که معمولاً از طريق مقايسه حاصل ميشود. (مصباح يزدي، ۱۳۹۹، ج۳، ص۴۰۳).
قيد «ثانيه» که در اصطلاح «معقولات ثانية منطقي و فلسفي» بهکار ميرود، براي مفاهيم منطقي مناسب است؛ زيرا تا مفهومي در ذهن شکل نگيرد، مفاهيم ثانية منطقي قابل انتزاع نيستند. واژة «ثاني» در اينجا بهمعناي «غير اول» است و شامل مفاهيم ثالث و رابع نيز ميشود (مصباح يزدي، ۱۳۹۹، ج۳، ص401ـ402).
بااينحال، اين قيد در خصوص مفاهيم فلسفي چندان مناسب نيست. علامه مصباح يزدي صرفاً از باب اصطلاح، اين دسته از مفاهيم را «معقول ثاني فلسفي» مينامد و توصيه ميکند که بهجاي اين اصطلاح، از تعبير دقيقتر «مفهوم فلسفي» استفاده شود (مصباح يزدي، ۱۳۹۳، ص۲۵۳؛ ۱۳۹۱ب، ج۱، ص۱۹۱؛ ۱۳۶۱، ص۹۲؛ ۱۳۹۸، ج۱، ص۱۹۲).
1-4. «معقولات ثانية فلسفي»
«معقولات ثانية فلسفي» مفاهيمي هستند که دلالتي بر حدود وجودي اشيا ندارند، بلکه بيانگر اصل وجود، نحوة وجود، عدم، و اوصاف آناند. براي مثال، مفهوم «علت» و «معلول» چنين نيست که در خارج موجودي با ماهيت «عليت» يا «معلوليت» داشته باشيم. اين مفاهيم از سنخ معقولات ثانية منطقي هم نيستند؛ زيرا بهعنوان صفت، بر موجودات عيني حمل ميشوند و در تحليل فلسفي، بهمثابة مفاهيم وجودي تلقي ميگردند (مصباح يزدي، ۱۳۹۸، ج۲، ص۳۰).
1-5. مباني معرفتشناختي علوم انساني اسلامي از منظر علامه مصباح يزدي
بر اساس ديدگاه آيتالله مصباح يزدي، مباني معرفتشناختي علوم انساني اسلامي در قالب گزارههاي خبري قابل تبييناند. براي سهولت ارجاع، ابتدا عنوان هر مبنا ذکر و سپس بيان کامل آن ارائه ميشود:
ـ معناي معرفت: معرفت عبارت است از: مطلق علم و آگاهي.
ـ امکان و وقوع شناخت يقيني: برخي معرفتها يقيني هستند.
ـ امکان و وقوع شناخت مطلق: برخي معرفتها بدون قيد و شرط معتبرند.
ـ امکان شناخت عالم خارج از ذهن: شناخت جهان خارج از ذهن امکانپذير است.
ـ امکان شناخت امور نامحسوس: شناخت امور غيرحسي ممکن است.
ـ امکان انتقال شناخت (تعلیم): انتقال معرفت به ديگران از طريق تعليم ممکن است.
ـ تقسيم علم به حضوري و حصولی: برخي معرفتها حضورياند و برخي حصولي.
ـ خطاناپذيري علم حضوري: علم حضوري از خطا مصون است.
ـ مراتب علم حضوري: علم حضوري داراي درجات مختلف است.
ـ ابزارهاي علم حصولي: حس، خيال و عقل ابزارهاي اصلياند؛ استدلال، تجربه، مرجعيت و تواتر ابزارهاي فرعي.
ـ مراتب علم حصولي: علم حصولي شامل مراتب حسي، خيالي و عقلي ميشود.
ـ صدق: صدق؛ مطابقت علم حصولی با واقع: معرفت حصولی صادق معرفتی است که با واقع مطابق باشد.
ـ پيشنياز بودن برخي معرفتهاي حصولي براي برخي ديگر: مانند:
احساس دروني يا بيروني، پيشنياز ادراک خيالي و عقلي است.
برخي مفاهيم و گزارهها، پيشنياز تعريف مفاهيم و استنتاج گزارههاي ديگرند.
برخي علوم پيشنياز علوم ديگرند.
سير تاريخي طرح مسئله و آراء پيشين، پيشنياز بررسي و حل آن مسئلهاند.
ـ مبناگرايي در توجيه معرفت حصولي: ديدگاه صحيح در توجيه معرفت، مبناگرايي است.
ـ تقدم معرفت يقيني بر معرفت معارض: در تعارض ميان معرفت يقيني و غيريقيني، معرفت يقيني مقدّم است.
ـ ثبات و تغيير در اعتبار معرفت حصولي: معرفت يقيني ثابت است و معرفتهاي غير يقيني قابل تغييرند.
ـ وابستگي معرفتهاي عملي به معرفتهاي نظري: معرفت عملي مبتنيبر معرفت نظري است (جمعي از نويسندگان، ۱۴۰۰، ص29ـ73).
2. نقش معقولات ثانية فلسفي در مباني معرفتشناختي علوم انساني اسلامي
در اين بخش، نقش معقولات ثانية فلسفي در مباني معرفتشناختي علوم انساني اسلامي بررسي ميشود. لازم به ذکر است که تنها به آن دسته از مباني اشاره خواهد شد که معقولات ثانية فلسفي در آنها نقشي ايفا کردهاند. از ذکر مباني فاقد ارتباط با اين بحث خودداري شده است. همچنين براي جلوگيري از تکرار، برخي نقشها که در چند مبنا مشترکاند، بهصورت يکجا و تجميعي بيان شدهاند.
2-1. معناي معرفت (مطلق علم و آگاهي)
واژة «علم» با وجود روشني معناي لغوي آن که به مطلق آگاهي اشاره دارد، در کاربردهاي اصطلاحي خود، معاني متعددي يافته که گاه با پيچيدگيهايي همراه است. اين واژه گاهي بهمعناي «يقين مطابق با واقع» بهکار ميرود؛ گاه بر «مجموعهاي از قضاياي مرتبط» دلالت دارد؛ و در مواردي صرفاً «قضاياي کلي حقيقي» را شامل ميشود. در محدودترين تعريف، تنها معارفي که از راه تجربة حسي قابل اثبات باشند، «علم» محسوب ميشوند.
از منظر علامه مصباح يزدي، مقصود از «علم» در اينجا همان معناي لغوي آن است؛ يعني مطلق آگاهي که همة معارف، اعم از حضوري و حصولي، را دربر ميگيرد (مصباح يزدي، ۱۳۹۸، ج۱، ص66ـ67).
نکتة مرتبط با بحث حاضر آن است که مفهوم «علم» يک مفهوم ماهوي نيست، بلکه از سنخ معقولات ثانية فلسفي است. به اعتقاد آيتالله مصباح يزدي، هر حقيقتي که يکي از مصاديق آن فاقد ماهيت باشد، نميتواند از سنخ ماهيات باشد. مفهوم «علم» چون بر خداوند متعال ـ که عاري از ماهيت است ـ اطلاق ميشود، نميتوان آن را ماهوي دانست. از سوي ديگر، اين مفهوم در زمرة مفاهيم منطقي نيز قرار نميگيرد؛ زيرا داراي اتصاف خارجي است و بر موجودات عيني حمل ميشود.
بنابراين، مفهوم «علم» يک مفهوم فلسفي است و فهم دقيق آن مستلزم درک حقيقت مفاهيم فلسفي و جايگاه آنها در نظام معرفتي است (مصباح يزدي، ۱۳۹۳، ص۳۸۱؛ مصباح يزدي و ديگران، ۱۳۹۵، ج۱، ص۲۹۵).
2-2. تقسيم علم به حضوري و حصولي
يکي از مباني بنيادين معرفتشناسي، تقسيم علم به دو گونة «حضوري» و «حصولي» است. دربارة تعريف دقيق اين دو نوع علم، ديدگاههاي متفاوتي وجود دارد. علامه طباطبائي، علم حصولي را «علم به ماهيت اشيا» تعريف کرده و در مقابل، علم حضوري را «علم به وجود اشيا» دانسته است: «و انقسام العلم الي قسمين: قسمة حاصرة؛ فحضور المعلوم للعالم بماهيته و هو العلم الحصولي؛ أو بوجوده و هو العلم الحضوري» (طباطبائي، ۱۳۷۸، ج۴، ص920ـ921).
اما علامه مصباح يزدي با نقد اين تعريف، تأکيد ميکند که علم حصولي منحصر به علم به ماهيات نيست. ايشان تصريح ميکند که ما داراي علوم حصولي نسبت به وجودات نيز هستيم؛ ازجمله در قالب معقولات ثانية فلسفي: «العلم الحصولي لاينحصر في العلم بالمهيات، فلنا علوم بالوجودات... تتمثّل في المعقولات الثانيه، وهي علوم حصولية، ولو كان العلم الحصولي مختصاً بالمهية لَما تعلّق بما لا مهية له» (مصباح يزدي، ۱۳۹۳، ص۳۸۳).
در تعريف پيشنهادي علامه مصباح يزدي، هرگاه ميان عالم و ذات معلوم واسطهاي وجود داشته باشد و آگاهي از طريق آن حاصل شود، اين نوع ادراک «علم حصولي» ناميده ميشود. اما اگر چنين واسطهاي وجود نداشته باشد و علم بدون واسطة مفهومي تحقق يابد، آن را «علم حضوري» مينامند (مصباح يزدي، ۱۳۹۸، ج۱، ص166ـ167).
اهميت اين تعريف زماني آشکار ميشود که دريابيم بسياري از مفاهيمي که در علوم انساني بهکار ميروند، ماهوي نيستند و از سنخ معقولات ثانية فلسفياند (مصباح يزدي، ۱۳۹۶، ج۱، ص۱۹۱؛ ۱۳۹۱الف، ص۲۱۳). اگر قرار باشد که علم حصولی صرفا علم به ماهیات باشد باید بخش زیادی از علوم انسانی، از مصادیق علم حصولی نباشد.
نکتة مهم ديگر آن است که معقولات ثانية فلسفي، برخلاف مفاهيم تجربي، از علوم حضوري اخذ ميشوند. به تعبير استاد مصباح يزدي، ما «حس معقول ثانيشناس نداريم»؛ يعني اين مفاهيم از طريق حس و تجربه قابل دريافت نيستند (مصباح يزدي و ديگران، ۱۴۰۲، ج۲، ص۴۰۷).
بر اين اساس، مباني فلسفي علوم انساني را ـ که خود از معقولات ثانية فلسفي تشکيل شدهاند ـ نميتوان از طريق تجربة حسي بهدست آورد. اين نکته نقدي جدي بر ديدگاه برخي انديشمندان غربي است که فلسفه را حاصل تعميم قوانين علوم تجربي ميدانند. به باور علامه مصباح يزدي، چنين ديدگاهي باطل است؛ زيرا مفاهيم فلسفي اساساً از حس انتزاع نميشوند و نيازمند تحليل عقلي و متافيزيکياند (مصباح يزدي، ۱۳۹۸، ج۱، ص68ـ69).
2-3. خطاناپذيري علم حضوري
همانگونه که در تقسيم علم به «حضوري» و «حصولي» بيان شد، علم حضوري نوعي معرفت است که در آن، عالم بدون واسطة مفهومي يا صور ذهني، معلوم را درک ميکند. چون در علم حضوري، علم و معلوم يکي هستند، امکان خطا در آن راه ندارد؛ زيرا خطا زماني معنا دارد که ميان عالم و معلوم فاصله يا واسطهاي وجود داشته باشد.
اين ويژگي بنيادين علم حضوري (يعني خطاناپذيري) نقش مهمي در توجيه ساير انواع معرفت ايفا ميکند. بهويژه در تبيين وجه يقيني و پايه بودن بديهيات اوليه، علم حضوري نقش مبنايي دارد؛ زيرا معارف حصولي در نهايت، به بديهيات اوليه بازميگردند و اين بديهيات نيز متشکل از مفاهیمی هستند که از سنخ معقولات ثانیه فلسفی هستند.
معقولات ثانية فلسفي با واسطهگري ميان علم حضوري و علم حصولي، امکان پيوند معرفت بديهي با معرفتهاي نظري را فراهم ميسازند. اين مفاهيم به سبب ريشه داشتن در علم حضوري، از اعتبار معرفتي بالايي برخوردارند و ميتوانند بهمثابة مبناي توجيهي براي علوم حصولي بهکار روند.
اين نکته در بحث «مبناگرايي در توجيه علم حصولي» بهتفصيل تبيين خواهد شد و نشان داده ميشود که چگونه معقولات ثانية فلسفي، بهعنوان مفاهيم واسط، نقش کليدي در اعتباربخشي به معرفتهاي حصولي ايفا ميکنند.
2-4. مبناگروي در توجيه معرفت حصولي
«مبناگرايي» يکي از مهمترين نظريهها در باب توجيه معرفت است که بر پاية آن، اعتبار معرفتهاي غيرپايه و نظري به اتکاي معرفتهاي پايه و بديهي توجيه ميشود. از منظر علامه مصباح يزدي، ديدگاه مبناگرايي نهتنها در برابر شکاکيت معرفتي قابل دفاع است، بلکه با بهرهگيري از معقولات ثانية فلسفي و ارجاع به علوم حضوري، راه حلي ايجابي براي حل مسئلة توجيه معرفت ارائه ميدهد.
با تبيين اين مبنا، نقش معقولات ثانية فلسفي در سه مبناي ديگر نيز روشن ميشود:
ـ امکان و وقوع معرفت يقيني؛
ـ امکان و وقوع معرفت مطلق؛
ـ امکان شناخت عالم خارج از ذهن.
نظرية «مبناگرايي» مقبول علامه مصباح يزدي، با واسطهگري معقولات ثانية فلسفي و اتصال به علوم حضوري، پاسخي حلي به شکاکان ارائه ميدهد. چون نسبيگرايي نيز در نهايت به شکاکيت معرفتي بازميگردد، اين نظريه پاسخ مناسبي به نسبيگرايان نيز محسوب ميشود. ايشان در اينباره مينويسد:
اينها همه پاسخهاي نقضي به استدلال شکگرايان بود؛ و اما حل مطلب و بيان وجه مغالطه در آن، اين است که صحت و خطاي ادراکات حسي را به کمک دلايل عقلي اثبات ميکنيم. و اما اينکه گفته شد: کشف خطا در يک ادراک عقلي موجب سرايت احتمال خطا به ساير ادراکات عقل ميشود، صحيح نيست؛ زيرا احتمال خطا تنها در ادراکات نظري (غيربديهي) راه دارد؛ و اما بديهيات عقلي که اساس براهين فلسفي را تشکيل ميدهند، به هيچوجه قابل خطا نيستند (مصباح يزدي، ۱۳۹۸، ج۱، ص۱۶۱).
بر اين اساس، معقولات ثانية فلسفي ـ که در ساختار بديهيات عقلي جاي دارند ـ نقش واسطي ميان علم حضوري و علم حصولي ايفا ميکنند و امکان توجيه معرفتهاي حصولی را فراهم ميسازند.
1ـ4ـ2. حل مشکل شناخت از طريق معقولات ثانية فلسفي
براي حل مسئلة اعتبار معرفت و ارزش شناخت، بايد به تبيين جايگاه بديهيات اوليه پرداخت؛ زيرا اگر بتوانيم ضمانتي براي بديهيات اوليه فراهم آوريم، به نقطة اتکاي معرفتي دست يافتهايم که در پرتو آن ميتوان قضاياي نظري را ارزشيابي کرد. در اين مسير، نقش معقولات ثانية فلسفي در حل اين مسئلة بنيادي، تعيينکننده است.
علامه مصباح يزدي، سرّ بداهت بديهيات اوليه را در بازگشت آنها به علوم حضوري ميداند (مصباح يزدي، ۱۳۸۴، ج۱، ص۶۲).
براي تبيين اين امر، بايد از دو جهت به قضاياي بديهي توجه کرد:
نخست. بررسي مفاهيم بهکاررفته در آنها و نحوة پيدايش آنها؛
دوم. تحليل رابطة موضوع و محمول و نحوة حکم عقل به اتحاد آنها.
ايشان تصريح ميکند که مفاهيم بهکاررفته در بديهيات اوليه، از سنخ معقولات ثانية فلسفياند و همگي، يا مستقيماً از علوم حضوري انتزاع ميشوند يا به آنها منتهي ميگردند. براي نمونه، مفاهيمي همچون «احتياج»، «استقلال»، «علت» و «معلول» از معلومات حضوري بلاواسطه انتزاع ميشوند و مطابقت آنها با منشأ انتزاع آنها نيز بهصورت حضوري درک ميشود. ساير مفاهيم فلسفي نيز در نهايت، به همين دسته بازميگردند.
درخصوص کيفيت حکم عقل به اتحاد موضوع و محمول در قضاياي بديهي، ايشان توضيح ميدهد که اين قضايا از نوع قضاياي تحليلياند؛ يعني مفهوم محمول از تحليل مفهوم موضوع بهدست ميآيد. براي مثال، در قضية «هر معلولي احتياج به علت دارد»، با تحليل مفهوم «معلول» درمييابيم که معلول موجودي است که وجودش وابسته به موجود ديگري است؛ يعني «احتياج» به موجودي دارد که آن را «علت» ميناميم. بنابراين، مفهوم «احتياج به علت» در مفهوم «معلول» مندرج است و اتحاد آنها از طريق تجربة دروني ذهني درک ميشود.
بدينسان، روشن ميشود که بديهيات اوليه نيز در نهايت، به علوم حضوري بازميگردند و از همين طريق، ضمانت صحت و اعتبار معرفت حاصل ميشود (مصباح يزدي، ۱۳۹۸، ج۱، ص۲۳۷).
ارجاع معرفتشناختي علوم حصولي به علوم حضوري، گرچه ريشه در آثار علامه طباطبائي دارد، اما ميتوان آن را از ابتکارات نظري علامه مصباح يزدي دانست (مصباح يزدي، 1384، ص۳۴۱؛ جمعي از نويسندگان، ۱۳۶۳، ص۲۶۶؛ ۱۳۹۵، ج۱، ص۱۷۴).
جدي گرفتن علم حضوري و قرار دادن آن در جايگاه تکيهگاه معرفت، اهميتي بنيادين دارد و ميتواند راهگشاي بسياري از مسائل معرفتشناسي باشد. در اين ميان، معقولات ثانية فلسفي نقش «پل معرفتي» را ايفا ميکنند؛ پلي که امکان عبور از علم حصولي به علم حضوري را فراهم ميسازد و ساختار توجيه معرفت را به شکلي منسجم و قابل دفاع سامان ميدهد (مصباح يزدي و ديگران، ۱۴۰۲، ج۲، ص۲۳۶).
2-5. امکان شناخت امور نامحسوس
در تاريخ فلسفه، مکتب «حسگرايي» (امپريسم) اصالت را به تجربة حسي داده و شناخت را محدود به دادههاي محسوس دانسته است. در ميان انديشمندان اين مکتب، ديويد هيوم وفادارترين چهره به اين اصل بود. او نهتنها در شناخت ماوراي طبيعت، بلکه حتي در شناخت حقايق امور طبيعي نيز دچار شک شد و بدينسان، مرحلهاي از شکگرايي در مغربزمين شکل گرفت. اثباتگرايان (پوزيتيويستها) گامي فراتر نهادند و مفاهيم انتزاعي علوم را ـ که از مشاهدة مستقيم بهدست نميآيند ـ غيرعلمي شمردند و در نهايت، قضاياي متافيزيکي را الفاظي پوچ و بيمعنا تلقي کردند (مصباح يزدي، ۱۳۹۸، ج۱، ص۴۶ و ۵۲).
البته از کساني که شناخت را صرفاً به حواس ظاهري محدود ميکنند، نميتوان انتظار درک مفاهيم فلسفي و متافيزيکي را داشت؛ زيرا اين نوع معرفتها از سنخ معقولات ثانية فلسفياند و در شکلگيري آنها، حواس ظاهري هيچ نقشي ايفا نميکنند. اين مفاهيم در مرحلة نخست، از طريق علوم حضوري حاصل ميشوند و نه از طريق تجربة حسي.
علامه مصباح يزدي در اينباره مينويسد:
واضح است که ادراکات حسي هيچ نقشي را در پيدايش مفاهيم «احتياج»، «استقلال»، «غني»، «علت» و «معلول» ندارند و انتزاع اين مفاهيم، مسبوق به ادراک حسي مصداق آنها نيست. ما مفهوم «علت»، «معلول»، «جوهر»، «عرض» را از ماهيات نمي گيريم، بلکه مصاديق آنها را با علم حضوري در نفس خودمان مييابيم و از آنها مفهومي را کسب ميکنيم که مطابقت اين مفهوم با آن مصداقش هم حضوراً درک مي شود (مصباح يزدي، 1398، ج1، ص219؛ جمعي از نويسندگان، 1363، ص272).
بر اين اساس، امکان شناخت امور نامحسوس نهتنها ممکن، بلکه ضروري است؛ زيرا بسياري از مفاهيم بنيادين علوم انساني (مانند عليت، غايت، اختيار و ارزش) از سنخ معقولات ثانية فلسفياند و بدون آنها، هيچ نظام معرفتي منسجم و معناداري قابل تصور نيست. اين مفاهيم بهواسطة علم حضوري و تحليل عقلي، قابل انتزاعاند و نقش کليدي در اعتباربخشي به علوم انساني اسلامي ايفا ميکنند.
2-5-1. بررسي ديدگاه حسيگرايي
در اين بخش، نقدهايي مطرح ميشود که بهطور خاص با معقولات ثانية فلسفي مرتبطاند و بر اساس آنها، گرايش حسگرايانه در معرفتشناسي ارزيابي ميشود:
الف) فروپاشي پايههاي شناخت عقلي: با پذيرش اصالت حس، محکمترين بنيانهاي معرفت، يعني بديهيات عقلي، از دست ميرود. اين بديهيات که از سنخ معقولات ثانية فلسفياند، نقش اساسي در اعتبار و تبيين معرفت دارند. حذف آنها موجب ميشود هيچگونه تبيين معقولي براي صحت شناخت و مطابقت آن با واقع ارائه نشود.
ب) ابطال ادعاي بيمعنايي معقولات ثانية فلسفي: ادعاي اينکه معقولات ثانية فلسفي مفاهيمي پوچ و فاقد محتوا هستند، ادعايي گزاف و آشکارا باطل است. اگر الفاظ دال بر اين مفاهيم کاملاً بيمعنا بودند، تفاوتي با الفاظ مهمل نداشتند و نفي و اثبات آنها يکسان تلقي ميشد، درحاليکه ـ مثلاً ـ «آتش علت حرارت است» با «آتش علت حرارت نيست» تفاوتي بنيادين دارد. حتي کسي که اصل «عليت» را انکار ميکند، در حال انکار قضيهاي است که مفهوم آن را درک کرده است.
ج) نفي قوانين کلي در علم بر اساس اثباتگرايي: بر اساس گرايش اثباتگرايي، هيچ جايگاهي براي قوانين علمي بهمثابة قضاياي کلي، قطعي و ضروري باقي نميماند؛ زيرا اين ويژگيها از طريق تجربة حسي قابل اثبات نيستند. در هر مورد تجربي، تنها همان مورد قابل پذيرش است و در موارد فاقد تجربه، بايد سکوت کرد و از نفي و اثبات خودداري نمود. اين در حالي است که «ضروري بودن»، از سنخ معقولات ثانية فلسفي است و بدون آن، علم از اعتبار منطقي تهي ميشود.
د) بنبست اثباتگرايي در مواجهه با رياضيات: مهمترين بنبستي که اثباتگرايان با آن مواجهاند، حضور معقولات ثانية فلسفي در علم رياضيات است؛ همان مفاهيمي که بهزعم ايشان فاقد معنا هستند. بيمعنا دانستن قضاياي رياضي يا غيرعلمي شمردن آنها، ادعايي بود که حتي خودشان نيز قادر به بيان آن نبودند. ازاينرو برخي از اثباتگرايان جديد ناچار شدند نوعي شناخت ذهني را براي مفاهيم منطقي بپذيرند و مفاهيم رياضي را نيز به آنها ملحق سازند. اين تلاشْ نمونهاي از خلط ميان مفاهيم منطقي و مفاهيم فلسفي است، درحاليکه مفاهيم رياضي قابل انطباق بر مصاديق خارجياند و اتصاف آنها خارجي است؛ اما مفاهيم منطقي تنها بر مفاهيم ذهني ديگر قابل حملاند و فاقد اتصاف خارجياند (مصباح يزدي، ۱۳۶۱، ص۸۵ و ۱۴۲؛ ۱۳۹۸، ج۱، ص205ـ206).
2-6. امکان انتقال شناخت
ادراکْ امري شخصي و دروني است و هيچکس نميتواند بهجاي ديگري معرفت يا علم پيدا کند. با اين حال، انتقال شناخت از طريق تعليم ممکن است؛ مفاهيم ذهني نقش ابزارهاي ضروري و جانشينناپذير را در اين فرايند ايفا ميکنند. حتي بهرهبرداري از علوم حضوري در تفکر و استدلال، تنها زماني امکانپذير است که مفاهيم ذهني از آنها انتزاع شده باشند.
بااينحال، کاربرد مفاهيم در استدلالها و تفکرات، در همة علوم يکسان نيست. تفاوت در استفاده از مفاهيم، ناشي از ويژگيهاي خاص هر نوع مفهوم است و بايد با دقت به آن توجه شود تا احکام مربوط به يک نوع مفهوم، بدون دليل به انواع ديگر تعميم داده نشود. در اين ميان، تمايز ميان مفاهيم ماهوي، فلسفي و منطقي از اهميت ويژهاي برخوردار است؛ زيرا بسياري از مشکلات فلسفي، ناشي از خلط اين مفاهيم با يکديگر است.
بهطور خاص، مفاهيم فلسفي از يکسو به مفاهيم ماهوي شباهت دارند؛ زيرا بر اشياي خارجي حمل ميشوند و اتصاف آنها خارجي است. از سوي ديگر، به مفاهيم منطقي نزديکاند؛ زيرا بيانگر ماهيت خاصي نيستند و عروض آنها ذهني است. اين ويژگيهاي دوگانه موجب شده است که در مواردي با مفاهيم ماهوي و در مواردي ديگر با مفاهيم منطقي اشتباه گرفته شوند؛ خطايي که حتي در آثار برخي صاحبنظران بزرگ، بهويژه در فلسفة غربي، مشاهده شده است (مصباح يزدي، ۱۳۹۸، ج۱، ص۲۱۸ و 262ـ264).
بنابراين، در فرايند انتقال شناخت ـ که از طريق مفاهيم صورت ميگيرد ـ همواره بايد به ويژگيهاي خاص مفاهيم، بهويژه معقولات ثانية فلسفي توجه داشت و از خلط مفهومي پرهيز کرد. اين دقت شرط لازم براي تعليم مؤثر و حفظ انسجام معرفتي در علوم انساني اسلامي است.
2-7. ابزارهاي علم حصولي (حس، خيال و عقل)
شکلگيري مفاهيم در ذهن، معمولاً از طريق ابزارها و قواي خاصي صورت ميگيرد. در علم حصولي، سه ابزار اصلي عبارتاند از: «حس»، «خيال» و «عقل». هريک از اين ابزارها نقش ويژهاي در ادراک و انتزاع مفاهيم دارند؛ اما در خصوص معقولات ثانية فلسفي، بايد به محدوديتهاي دو ابزار نخست توجه داشت.
يکي از ويژگيهاي اساسي معقولات ثانية فلسفي آن است که اين مفاهيم فاقد صورت جزئي حسي، خيالي يا وهمياند. براي مثال، ذهن ما هيچگاه يک صورت جزئي از «وجود» يا «علت» يا «معلول» ندارد که بتوان آن را با يک مفهوم کلي تطبيق داد. بنابراين، هر مفهوم کلي که در ازاي آن يک صورت حسي يا خيالي يا وهمي وجود داشته باشد ـ بهگونهايکه تفاوت ميان آنها صرفاً در کليت و جزئيت باشد ـ از سنخ مفاهيم ماهوي خواهد بود، نه مفاهيم فلسفي (مصباح يزدي، ۱۳۹۸، ج۱، ص۱۹۳).
البته اين قاعده بهصورت مطلق بر مفاهيم ماهوي صدق نميکند؛ يعني نميتوان گفت: همة مفاهيم ماهوي داراي صورت جزئياند. براي نمونه، استاد مصباح يزدي مفهوم «نفس» را مثال ميزند که با وجود ماهوي بودن، مستقيماً از علم حضوري اخذ ميشود و فاقد صورت حسي است (مصباح يزدي، ۱۳۹۸، ج۱، ص۱۹۳).
از سوي ديگر، اگر «حس» را در معناي گستردة ادراک شخصي در نظر بگيريم ـ که شامل علم حضوري نيز ميشود ـ ميتوان گفت: معقولات ثانية فلسفي مسبوق به نوعي حساند؛ اما نه بهمعناي حس ظاهري، بلکه بهمعناي ادراک باطني و حضوري. در اين معنا، «احساس» اعم از حس ظاهري و باطني است و علم حضوري نيز بهمثابة يکي از اقسام حواس باطني، در پيدايش اين مفاهيم نقش دارد (مصباح يزدي و ديگران، ۱۴۰۲، ج۲، ص۴۰۳).
با توجه به مطالب فوق، ميتوان نتيجه گرفت: تنها ابزاري که در انتزاع و تحليل معقولات ثانية فلسفي نقش مستقيم دارد، «عقل» است. اين مفاهيم از طريق تحليل ذهني بهدست ميآيند و تحليلْ کارويژة عقل است. بنابراين، در علوم انساني اسلامي که بر پاية معقولات ثانية فلسفي بنا شدهاند، عقل نقش محوري در توليد و اعتباربخشي به معرفت ايفا ميکند.
2-8. مراتب علم حصولي (حسي و خيالي و عقلي)
در علم حصولي، مفاهيمي که ذهن آنها را درک ميکند، از نظر ميزان نزديکي يا دوري نسبت به ويژگيهاي امور مادي، تفاوتهايي دارند. اين تفاوتها موجب شکلگيري مراتبي در علوم حصولي ميشود. براي مثال، ادراک حسي نيازمند ارتباط مستقيم با موجود جسماني است، درحاليکه در ادراکات خيالي، چنين ارتباطي الزامي نيست، هرچند همچنان درکي جزئي در اختيار ما قرار ميگيرد. در مقابل، مفاهيم عقلي فاصلة بيشتري با امور جسماني دارند (جمعي از نويسندگان، ۱۴۰۰، ص۵۴).
نکتة قابل توجه آن است که اين تقسيمبندي در همة علوم حصولي بهصورت يکسان جاري نيست. همانگونه که پيشتر بيان شد، معقولات ثانية فلسفي فاقد صورت جزئي حسي، خيالي يا وهمياند. بااينحال، ميتوان با توجه به ميزان نزديکي يا دوري اين مفاهيم نسبت به محسوسات، براي آنها نيز مراتبي قائل شد.
براي نمونه، برخي معقولات ثانية فلسفي (مانند مفاهيم رياضي) در انتزاع خود نياز کمتري به تأمل و مقايسه دارند و ازاينرو به محسوسات نزديکترند. در مقابل، مفاهيمي همچون «عليت» و «عدالت» که انتزاع آنها مستلزم تحليل و مقايسة بيشتري است، از محسوسات دورترند (جمعي از نويسندگان، ۱۴۰۰، ص55).
اين تمايزات نشان ميدهند که حتي در قلمرو مفاهيم فلسفي، ميتوان درجاتي را در نظر گرفت و بر اساس آن، مراتب علم حصولي را دقيقتر تحليل کرد.
2-9. صدق؛ مطابقت علم حصولي با واقع
در بررسي مبناي صدق در علم حصولي، ميتوان نکاتي مهم دربارة جايگاه معقولات ثانية فلسفي مطرح کرد:
نخست بايد توجه داشت که معيار مطابقت، بسته به نوع قضيه و سنخ مفاهيم آن، متفاوت است. براي مثال، راه تشخيص صدق و کذب قضاياي علوم تجربي، سنجش آنها با واقعيتهاي مادي مربوط است؛ مانند قضية «آهن در اثر حرارت منبسط ميشود» که با آزمايش حرارتدهي به آهن خارجي و اندازهگيري تغيير حجم، صحت آن بررسي ميشود.
در مقابل، قضاياي منطقي را بايد با مفاهيم ذهني ديگري که تحت اشراف آنها قرار دارند، سنجيد. اما درخصوص قضايايي که از معقولات ثانية فلسفي تشکيل شدهاند، مسئله پيچيدهتر است؛ زيرا محمول اين دسته از قضايا، وجودي مستقل و مجزا از موضوع خود ندارد. بهعبارت ديگر، نميتوان گفت: موضوع داراي وجودي خاص است و محمول نيز وجودي جداگانه دارد، تا بتوان با رجوع به خارج، اتحاد يا عدم اتحاد آنها را بررسي کرد. درواقع، در خارج بيش از يک واقعيت وجود ندارد و آن همان واقعيت موضوع است که به اعتبار خاصي، واقعيت محمول نيز محسوب ميشود.
حل اين مسئله زماني ممکن ميشود که در نظر بگيريم هرچند محمولْ وجودي مستقل ندارد، اما وجود موضوع بهگونهاي است که عقل ميتواند محمول را از ذات آن انتزاع کند. بهعبارت ديگر، وجود موضوع، منشأ انتزاع محمول است. بنابراين، معيار صدق و کذب اين نوع قضايا آن است که بررسي کنيم آيا وجود موضوعْ صلاحيت انتزاع محمول را دارد يا نه. اگر چنين باشد، قضيه صادق است، و در غير اين صورت، کاذب.
ازاينرو مطابقت در اينگونه قضايا بهمعناي وجود منشأ انتزاع براي محمول در وجود موضوع است. بهتبع آن، نفسالأمر در قضاياي فلسفي نيز به اين معناست که واقعيت خارجي بهگونهاي باشد که امکان انتزاع مفاهيم فلسفي مد نظر از آن وجود داشته باشد.
تمرکز اين تحليل بر قضايايي است که موضوع آنها حقيقي و محمول آنها مفهومي انتزاعي است؛ مانند گزارة «انسان ممکن است». در مواردي که هم موضوع و هم محمول انتزاعي باشند نيز همين معيار صدق برقرار است (مصباح يزدي، ۱۳۹۴، ج۱، ص۱۳۴؛ ۱۳۹۳، ص۵۵).
2-10. پيشنياز بودن برخي معرفتهاي حصولي براي برخي ديگر
يکي از مباني مهم در معرفتشناسي علوم انساني اسلامي، اصل «تقدم برخي معرفتهاي حصولي بر برخي ديگر» است. اين مبنا در بخش نظري مقاله به چهار دسته تقسيم شده است؛ اما در اينجا صرفاً به مواردي اشاره ميشود که معقولات ثانية فلسفي در آنها نقش دارند:
2-10-1. پيش نياز بودن احساس دروني يا بيروني براي ادراک خيالي و عقلي
همانگونه که در بحث «مراتب علم حصولي» بيان شد، مفاهيم فلسفي براي تحقق خود، نيازمند حواس بيروني نيستند؛ زيرا اين مفاهيم از علوم حضوري اخذ ميشوند. تنها در صورتي ميتوان آنها را مسبوق به حس دانست که «حس» بهمعناي عام آن (شامل ادراکات دروني و علم حضوري) در نظر گرفته شود. در اين معنا، حس باطني و حضوري ميتواند منشأ انتزاع مفاهيم فلسفي باشد، بيآنکه به تجربة حسي وابسته باشد.
2-10-2. پيش نياز بودن برخي مفاهيم و گزاره ها براي تعريف مفاهيم و استنتاج گزارههاي ديگر
در تعريف مفاهيم، بايد از مفاهيمي استفاده کرد که بديهياند يا به مفاهيم بديهي منتهي ميشوند. همچنين استدلالها بايد بر پاية معرفتهاي بديهي بنا شوند. هرچند علامه مصباح يزدي اثر مستقلي دربارة معيار بداهت مفاهيم منتشر نکرده است، اما از آثار ايشان چنين برميآيد که مفاهيم فلسفي ـ که مستقيماً از علوم حضوري انتزاع ميشوند ـ از نظر ايشان بديهي تلقي ميگردند و ميتوان از اين مفاهيم بديهي و پايه در تعريف مفاهيم فلسفي نظري استفاده کرد (جمعي از نويسندگان، ۱۳۹۵، ج۱، ص50ـ53).
نقش معقولات ثانية فلسفي بهعنوان پيشنياز در حوزة تعريف، عمدتاً به مفاهيم نظري فلسفي محدود ميشود؛ اما در حوزة تصديقات و استدلال، اين نقش فراگير است و شامل همة علوم حقيقي ـ ازجمله علوم انساني ـ ميگردد. توضيح آنکه تمام علوم حقيقي در اثبات مبادي تصديقي خود (يعني اثبات موضوعات غيربديهي و اصول کلي موضوعه) نيازمند مفاهيمي هستند که در خود آن علوم مورد بحث قرار نميگيرند؛ مانند اصل «عليت» و فروعات آن. اصل «عليت» بهعنوان گزارهاي فلسفي، حاوي معقولات ثانية فلسفي است و نقشي بنيادين در ساختار استدلال علمي دارد (مصباح يزدي، ۱۳۹۸، ج۱، ص۱۲۰).
افزون بر اين، گزارههاي حاوي معقولات ثانية فلسفي، تقدم ديگري نيز بر ساير گزارهها دارند؛ چنانکه در بحث «مبناگرايي» در معرفت حصولي نيز بيان شد. نظام معرفتي علوم، بر بديهيات اوليهاي استوار است که خود از معقولات ثانية فلسفي تشکيل شده و بهمثابة پايههاي معرفت بشري، نقش غيرقابل جايگزيني دارند.
2-10-3. پيشنياز بودن برخي علوم براي برخي ديگر
با توجه به مطالبي که در بخشهاي پيشين دربارة تقدم گزارههاي حاوي معقولات ثانية فلسفي بر ساير گزارهها بيان شد، ميتوان نتيجه گرفت: علومي که مستقيماً با اين مفاهيم سروکار دارند، بر ساير علوم تقدم دارند. ازاينرو علم فلسفه ـ که بهتعبير علامه مصباح يزدي، علمي است که به بررسي معقولات ثانية فلسفي وجود ميپردازد ـ بر ساير علوم مقدم است و بهدرستي «مادر علوم» ناميده شده است (مصباح يزدي، ۱۳۶۴، ص۸؛ ۱۳۹۸، ج۱، ص۹۱).
اين تقدم نهتنها از حيث تاريخي يا طبقهبندي علمي، بلکه از منظر معرفتشناختي نيز قابل دفاع است. فلسفه با تکيه بر مفاهيم انتزاعي و تحليلي (مانند وجود، عليت، امکان، ضرورت، و وحدت) بنيانهاي مفهومي و منطقي ساير علوم را فراهم ميسازد. اين مفاهيم که از سنخ معقولات ثانية فلسفياند، در هيچيک از علوم تجربي يا توصيفي بهصورت مستقيم بررسي نميشوند، اما در اثبات اصول موضوعه و مبادي تصديقي آنها نقش بنيادين دارند.
بنابراين، تقدم فلسفه بر ساير علوم، نهتنها يک ادعاي سنتي، بلکه نتيجة منطقي ساختار معرفت است؛ ساختاري که بر پاية مفاهيم فلسفي انتزاعشده از علم حضوري و تحليل عقلي بنا شده و امکان اعتباربخشي به علوم حصولي را فراهم ميسازد.
2-11. وابستگي معرفتهاي عملي به معرفتهاي نظري
اين مبنا نقشي بنيادين در ساختار علوم انساني اسلامي ايفا ميکند؛ زيرا بدون پذيرش وابستگي معرفتهاي عملي به نظري، امکان تبيين ارزشي، تربيتي و کنشي در اين علوم از ميان ميرود. با اين حال، شبههاي مشهور در فلسفة غربي ـ موسوم به «شبهة استنتاج بايد از هست» ـ مانعي نظري در برابر اين وابستگي تلقي شده است. اين شبهه نخستينبار توسط ديويد هيوم مطرح شد و تأثير عميقي بر رويکردهاي ارزشي در علوم انساني غربي گذاشت.
به عقيدة افرادي همچون هيوم، بايدها و نبايدهاي ارزشي هرگز نميتوانند از هستها و نيستهاي تکويني پديد آيند. بنابراين، اختلافات و تفاوتهاي طبيعي نميتوانند مجوزي براي تکاليف متفاوت باشند.
شبهۀ مذکور به زبان منطقي چنين تبيين ميشود: در نتيجة يک قياس، نميتوان لفظي را بهکار برد که در هيچيک از دو مقدمة آن نيامده باشد. ازاينرو چگونه ممکن است از ترکيب دو مقدمه که هريک شامل «هست» يا «نيست» است، نتيجهاي حاصل شود که مشتمل بر «بايد» يا «نبايد» باشد؟
خود هيوم شبهه را اينگونه بيان ميکند:
با هر نظام اخلاقي که تاکنون مواجه شدهام، همواره ديدهام که مؤلف تا چندي به روش معمولي استدلال ميکند و اول خدايي را اثبات ميکند و يا دربارة امور انساني ملاحظاتي صورت ميدهد، ولي ناگهان با شگفتي، بهجاي ترکيب معمول گزارههايي با «است» و «نيست»، با گزارههاي مواجه ميشوم که همگي به «بايد» و «نبايد» مربوطاند (مصباح، 1403، ص۵۹ به نقل از: Hume, 1984, p521).
اين ديدگاه، بهويژه در فضاي علوم انساني نوين، به جدايي شديد ميان ارزش و دانش انجاميده است. چنانکه ماکس وبر نيز با شدت از آميختن ارزش با دانش در جامعهشناسي انتقاد ميکرد (ميرسپاه، ۱۴۰2).
در فلسفة تعليم و تربيت اسلامي نيز تأکيد شده است که اگر ميان «هست» و «بايد» مرزي نفوذناپذير کشيده شود، ابتناي اصول تربيتي بر مباني نظري ناممکن خواهد شد و دفاع فلسفي از هرگونه نظام تربيتي از اساس منتفي ميگردد (جمعي از نويسندگان، 1401، ص۱۱۵).
پاسخ به اين شبهه، از منظر علامه مصباح يزدي، با تحليل دقيق مفهوم «بايد» ممکن ميشود؛ مفهومي که خود از سنخ معقولات ثانية فلسفي است. ايشان توضيح ميدهد که هر قضية «هستي» داراي جزئي به نام «ماده» است که غالباً در ظاهر قضيه ذکر نميشود. اين ماده ميتواند ضرورت، امکان يا امتناع باشد. در قضاياي علّي، مانند قضاياي شرطيه، تحقق معلول در ظرف تحقق علت، ضرورت بالقياس دارد. اين ضرورت، در نتيجة قياس منطقي، بهصورت لفظ «بايد» ظاهر ميشود.
بنابراين، «بايد» در اين موارد، چيزي نيست که در مقدمات قياس حضور نداشته باشد، بلکه مادة پنهان در مقدمه، در نتيجه آشکار ميشود. براي مثال، اگر ترکيب کلر و سديم در شرايط خاص، علت پيدايش نمک باشد، و اگر نمک پديد آمده باشد، نتيجة قياس استثنايي آن است که «بايد کلر و سديم ترکيب شده باشند». اين «بايد» ناشي از ضرورت بالقياسي است که در ارتباط علّي ميان شرط و جزا نهفته است.
اين منطق، نهتنها در علوم طبيعي، بلکه در رياضيات، الهيات، اخلاق، حقوق و ساير علوم نيز جاري است. بنابراين، ادعاي مغالطهآميز بودن استنتاج «بايد» از «هست» در مواردي که علت تامه موجود است، نادرست است. مغالطه زماني رخ ميدهد که علت ناقصه بهجاي علت تامه قرار گيرد؛ مانند استدلالهايي که تفاوت رنگ پوست را مجوز تفاوت حقوق و تکاليف ميدانند، درحاليکه رنگ پوست علت تامة هيچ حق يا تکليفي نيست.
کوتاه سخن آنکه رابطة ميان «هست» و «بايد» واقعيتي فلسفي و منطقي است و در مواردي که علت تامه موجود باشد، استنتاج «بايد» از «هست» کاملاً موجه و قابل دفاع است. معقولات ثانية فلسفي، بهويژه مفهوم «بايد»، در اين فرايند نقش واسط و تبييني دارند و جايگاه آنها در علوم انساني اسلامي، بهويژه در حوزههاي اخلاق، تربيت، حقوق و سياست، برجسته و بنيادين است (مصباح يزدي، ۱۳۹۲، ص203ـ207).
نتيجهگيري
اين پژوهش با هدف تبيين نقش بنيادين معقولات ثانية فلسفي در مباني معرفتشناختي علوم انساني اسلامي، بر اساس ديدگاههاي علامه مصباح يزدي، سامان يافته بود. يافتههاي تحقيق بهروشني نشان ميداد اين مفاهيم ـ که ذاتاً وجودياند و از علم حضوري انتزاع ميشوند ـ نه صرفاً ابزارهاي ذهني، بلکه حلقة واسط ضروري ميان علم حضوري خطاناپذير و علم حصولي قابل تحليلاند و ازهمينرو ضمانت صحت و اعتبار معرفت بشري را فراهم ميسازند.
مطالعة حاضر نشان داد: معقولات ثانية فلسفي در قلب کليديترين مباني معرفتشناختي جاي دارند؛ ازجمله امکان شناخت يقيني و مطلق؛ تبيين نظرية «مبناگرايي» در توجيه معرفت؛ امکان شناخت امور نامحسوس؛ و امکان پيوند ميان ساحت «هست»ها و «بايد»ها.
تحليل مفاهيمي همچون «علت»، «معلول»، «امکان» و «وجوب» بهعنوان معقولات ثانيه، نهتنها پاسخي قاطع به شکاکان و حسگراياني همچون هيوم و اثباتگرايان ميدهد، بلکه بنياني فلسفي و معرفتي براي علوم انساني اسلامي فراهم ميآورد؛ بنياني که برخلاف علوم انساني غيرديني، بر اصول متافيزيکي صحيح و عقلاني استوار است.
از مهمترين دستاوردهاي اين تحقيق، اثبات آن بود که بديهيات اوليه که شالودة تمامي علوم نظري، ازجمله علوم انسانياند، از همين مفاهيم فلسفي تشکيل شدهاند و اعتبار خود را از اتصال نهايي به علم حضوري کسب ميکنند. اين يافته هرگونه ادعاي نسبيگرايي در معرفتشناسي را در سطح مباني با چالش جدي مواجه ميسازد.
در پايان، ميتوان نتيجه گرفت: تمييز دقيق ميان معقولات ثانية فلسفي و مفاهيم ماهوي و منطقي ـ همانگونه که در سنت فلسفة اسلامي مورد تأکيد علامه مصباح يزدي بوده ـ نهتنها يک بحث انتزاعي، بلکه پيشنيازي اجتنابناپذير براي تصحيح مباني علوم انساني و گذار از الگووارة ماديگرايي بهسوي الگووارة اسلامي است. بدون درک صحيح از اين مفاهيم و نقش آنها، هر تلاشي براي اسلاميسازي علوم انساني در سطحي صوري و فاقد پشتوانة معرفتي عميق باقي خواهد ماند.
ازاينرو توصيه ميشود معقولات ثانية فلسفي، بهعنوان مفاهيم بنيادين و واسط، در بازسازي نظاممند علوم انساني اسلامي مورد توجه جدي قرار گيرند و در طراحي مباني معرفتي، تربيتي، اخلاقي و اجتماعي اين علوم، نقش محوري ايفا کنند.
- جمعی از نویسندگان (1363). دومین یادنامة علامه طباطبائی. تهران: مؤسسة مطالعات و تحقیقات فرهنگی.
- جمعی از نویسندگان (1400). مبانی علوم انسانی اسلامی از منظر علامه مصباح یزدی. چ دوم. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- جمعی از نویسندگان (1401). فلسفة تعلیم و تربیت اسلامی. زیر نظر محمدتقی مصباح یزدی. چ پنجم. تهران: مدرسه.
- جمعی از نویسندگان )1395(. رهیافتها و رهآوردها (1). قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- طباطبائی، سیدمحمدحسین (1378). نهایة الحکمۀ. تصحیح و تعلیق غلامرضا فیاضی. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1361). ایدئولوژی تطبیقی. قم: در راه حق.
- مصباح یزدی، محمدتقی و دیگران (1395). هماندیشی معرفتشناسی. نگارش محمد سربخشی. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1364). دروس فلسفه. چ دوم. تهران: مؤسسة مطالعات و تحقیقات فرهنگی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1384). شرح برهان شفاء. تحقیق و نگارش محسن غرویان، احمد فربهی و عسکری سلیمانی امیری. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1391الف). پرسشها و پاسخها. چ هشتم. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1391ب). رساترین دادخواهی و روشنگری. تحقیق و نگارش عباس گرایی. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1392). نگاهی گذرا به حقوق بشر. تحقیق و نگارش عبدالحکیم سلیمی. چ دوم. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1393). تعلیقه علی نهایة الحکمه. چ پنجم. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1394). شرح نهایة الحکمۀ. تحقیق و نگارش عبدالرسول عبودیت. چ چهارم. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1396). نظام سیاسی اسلام. تحقیق و نگارش کریم سبحانی. چ هشتم. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1397). رابطة علم و دین. تحقیق و نگارش علی مصباح. چ پنجم. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1398). آموزش فلسفه. چ پنجم. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1399). شرح جلد اول الاسفار الاربعه. تحقیق و نگارش محمدتقی سبحانی و مهدی عبداللهی. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- مصباح یزدی، محمدتقی و دیگران (1402)، هماندیشی معرفتشناسی. نگارش محمد سربخشی. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- مصباح، مجتبی (1403). فلسفه اخلاق. چ چهاردهم. قم: مؤسسۀ آموزشى و پژوهشى امام خمینى.
- میرسپاه، اکبر (1402). کرسی روششناسی استاد مصباح در حکمتپژوهی با تأکید بر کتاب آموزش فلسفه (سخنرانی) 30 /10/ 1402.




